آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, October 26, 2005
بگذريم از اين که هيچگاه دفترچهی خاطرات هم نداشتهام. اصلن هميشه از نوشتن خاطره بدم آمده. دستیدستی خودت را از يکی از بزرگترين مزيتهای انسان بیبهره میکنی. فراموشی. خاطره، مکتوب که نباشد، آرام آرام بخشهای زايدش فراموش میشود. تصويرها باقی میماند، احساسها.
..... پيشتر نکتهای زجرم میداده است. (صبور باشيد آقا! تازه دارد خوشم میآيد از اين نوع نوشتن! قول میدهم بالاخره جمع و جورش کنم.) اين نکتهی دردناک که در تمام زندگی آدم متوسطی بودهام. به قول «راسکلنيکف»، يک «شپش». هميشه آرزوی قله را داشتهام و با اولين سنگی که از زير پايم در رفته، عطای قله را به لقايش بخشيدهام. چه آن زمانی که میخواستم دانشمند شوم، چه آن زمانی که میخواستم عارف شوم، و چه آن زمانی که میخواستم «داستايوسکی» تازهای شوم. تسکيندهندهی ماجرا اين است که تنها من «سودای رقابت با داستايوسکی» را نداشتهام. عين اين جمله را «هنری ميلر» در کتابش آورده است: «شيطان در بهشت». بگذريم که نتيجهی دردناکی هم گرفته است. ..... يکبار که با «ناصر» قدم میزديم، همين را گفتم. آرزوی خودم را. ناصر با تمام وجود قهقهه زد: «آقا رو... خوشخيال، چشماتو باز کن. عصر ما، عصر کوتولههاست. تموم شد داستايوسکی، تموم شد علی و مسيح... آخرين غول زنده «نيچه» بود که خودش خبر مرگ تمام غولها رو داد.» ..... يک اعتراف صادقانه: با کمال شرمندگی مجبورم از يکی ديگر از حماقتهای جوانیام پرده بردارم. از اين که يکی از دلايل انکارناشدنیام برای نوشتن جذب دخترها بوده است! اميدوار بودم زيبايی نوشتهها جای بیدست و پايی را بگيرد. و البته بديهی است چه اشتباهی میکردم! گمان نکنم هيچگاه در طول تاريخ بشری، دختری با خواندن محض نوشتههای پسری، جذب او شده باشد. تازه چنين «وصل»ی چه فرقی با «فصل» دارد؟يکی دو دختری هم که به اين خاطر جلو آمدند، ديگر مرا به چشم پسر نمیديدند. برای آنها فقط يک مغز بودم، انديشهی محض، يک کاغذ سياهکن برای لذتشان. واقعن که چه سعادتی، از انسان فرارفتن و به خدا رسيدن، به مقام انديشهی محض! اما اين تن لامذهب اين چيزها سرش نمیشد. همهاش حواس آن انديشهی محض را به چيزهای شرمآوری پرت میکرد. بايد يکبار هم که شده اين را جايی بنويسم، شايد بعد من به يادگار بماند (نتيجهی اخلاقی اين پاراگراف است، جناب!) که اگر اين جماعت هنرمند (يا به قول آن دلقک معروف «هاينريش بل»، هنرشناس) میدانستند که با راههای آسانتری از خلق اثر هنری يا صحبت دربارهی آن، میتوان جنس مخالف تور کرد، نصفشان کار هنری را ول میکردند و میرفتند سراغ کارهای ديگر (و شايد شرافتمندانهتر!). ..... بههر حال فکر کنم تنها دليلی که برای نوشتنام مانده بود، لذت شخصی بود و بس. خب چه مرضی است وقتی آدم از بازی کامپيوتری لذت بيشتری میبرد، بيايد وقت بگذارد برای نوشتن! خصوصن وقتی میبينی به دامنهی هيچ قلهای هم هنوز نرسيدهای... ..... ايدهی خيلی خوبی بود اگر میشد نام داستان را نيز مثل تيتراژ فيلم در پايان داستان بياوری. آنوقت پايان داستان مینوشتم: «تأملاتی دربارهی ننوشتن» ـ تقديم به ناصر و رفقا!... علی عسگری |
|
Comments:
Post a Comment
|