آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, November 14, 2005
شخصيت بی تصوير
ادبيات به کمک زبان ويژه ی خود واقعيت را می آفريند و نسبت به سينما، که معمولا واقعيت را مصور می کند، سرشت خلاقانه تری دارد و به کمک زبان، تصويرهای تصور شدنی و چند لايه می سازد. زن اثيری رمان بوف کور، در نقش خيال هر کدام از مخاطبان شکل خاصی پيدا می کند و در نتيجه رمز و راز آن شخصيت حفظ می شود. اما همين زن در روايت سينمايی در قالب بازيگر خاصی جلوه گر می شود و وجه ماورايی و رازآلودش را از دست می دهد. داش آکل در داستان صادق هدايت با يک نگاه دل بسته ی مرجان می شود و اين عشق زندگی اش را به نابودی می کشد. از ديد هدايت چشمان گيرنده و جادويی مرجان سبب ساز اين عشق ويرانگر می شود، اما در روايت مسعود کيميايی، مرجان به قالب بازيگری در می آيد که به قول استاد کاووسی با مژه ی مصنوعی می خواهد دلبری کند و با آن که بازی بدی ندارد هرگز نمی تواند جانشين مناسبی برای دختری باشد که با يک نگاه قهرمان داستان را تسخير می کند. بنابراين نقل داستان و پردازش شخصيت از طريق سينما، گاهی به مراتب سخت تر و خطيرتر از روايت های ادبی است. در فيلم ربکا (آلفرد هيچکاک)، ربکا زنی بی تصوير است. تمام داستان زير سايه ی حضور سنگين اين زن روايت می شود، اما او هرگز در فيلم به تصوير کشيده نمی شود. اتفاقا مهم ترين عامل اعتبار فيلم نيز در بی تصوير بودن اين زن است و اگر هيچکاک با توسل به ترفند فلاش بک بازيگری را در نقش او قرار می داد، به احتمال قريب به يقين باعث ويرانی فيلم می شد. در اين فيلم همه از زيبايی و جذابيت و کمال و خوش لباسی و آداب دانی و حسن سليقه ی ربکا سخن می گويند و از او تصويری مثالی از زنی آرمانی می سازند. در واقع مؤلفه های زبان جانشين نشانه های تصويری می شود تا هر مخاطبی در نقش خيال خود ربکای آرمانی را بيافريند. اما اگر اين ربکا در قالب بازيگر خاصی تجسم می يافت، تمام آن تصوير آرمانی فرو می ريخت. به اين ترتيب ربکا بدون آن که ديده شود، به محوری ترين شخصيت فيلم بدل می شود و اين در کل تاريخ سينمای جهان اتفاقی تقريبا بی بديل است. بهزاد عشقی --- مجله فيلم ××××× داشتم فکر می کردم اين قضيه ی "شخصيت های بی تصوير"، تو زندگی واقعنی مون هم چه همه زياد صدق می کنه. تو اشل کوچيکش می شه همون اولای دنيای وبلاگ نويسی.. تا قبل از اين که آدمای پشت اون نوشته ها صاحب تصوير بشن، چه قد تصوراتمون متفاوت بود، برداشت هامون، عکس العمل هامون.. بعدنا که کم کم آدما صاحب چهره شدن، خيلی چيزا تغيير کرد، خيلی تصورها يه جور ديگه از آب دراومد، گاهی بهتر، گاهی بدتر، و خيلی چيزها خراب شد.. و اين، اجتناب ناپذير بود.. تو زندگی روزمره هم که خوب نگاه کنيم، بازم قضيه همينه.. بعضی آدم ها برامون تا يه مدت طولانی، "شخصيت بی تصوير" هستن.. تصوير نه صرفا به معنای چهره، تصوير به معنی تصوری که ما ازشون تو ذهنمون درست می کنيم، بتی که می سازيم، توهمی که با واقعيت اشتباهش می گيريم.. و بعد، مدام تلاش می کنيم تا اون تخيل رو به تصوير بکشيم، بهش نزديک بشيم، لمسش کنيم، زندگی ش کنيم.. غافل از اين که اون تصوير، تا زمانی قشنگ و باشکوهه که در حد همون تصوير و رويا باقی بمونه.. اما وقتی دچار معادل واقعی شد، ممکنه معادله مون درست از آب در نياد.. ممکنه اون معادله با پارامترهای ما همخونی نداشته باشه.. ممکنه معادله هه هيچ وقت به جواب نرسه.. يا حتا ممکنه معلوم شه که معادله از اساس اشتباه بوده.. چند تا از ما تصوير "شخصيت های بی تصوير"مون رو از نزديک تجربه کرديم و بعد پشيمون شديم؟ يا چند تامون "شخصيت بی تصوير" رو زندگی کرديم و هرگز پشيمون نشديم؟ |
|
Comments:
Post a Comment
|