آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, December 27, 2005
وقتی داشتم بهت می گفتم دلم می خواد همين جوری که الانيم بميرم
جدی می گفتم جدی ِجدی خوب راستش اينه که اين روزها ديگه حسابی خسته م خسته تر از اونی که واسه خودم خيال پردازی کنم و رويا ببافم و منتظر دريمز کام ترو باشم فقط همين که تو باشی کافيمه همين که خيالم راحت باشه که الان هستی، بسمه دوست دارم بميرم بدون اين که نگران هيچ بَعدنی باشم نگران تمام بَعدن های لعنتی ای که ممکنه هر لحظه نازل بشن و تو رو از من بگيرن می دونی عاشق اين وقتاييم که هنوز تنامون خيسه خيس تشنج های خواستن وحشيانه بعد پخشمونه يه جور پخش عميق عميق عميق از اون عميق های از ته دل ِ آروم بعد من پشتم بهته تو بغلم کردی يه شونه ت زير سرمه و دستت پيچيده دور سينه م با اون يکی بازوتم بغلم کردی و دستت قلاب شده تو دستم بعد من قلفتی جا افتاده م تو بغلت قلفتی قلفتی تنت داغه داغم می کنه بعد ريشات رو گردن و گوشمن و هی قلقلکم می دن نفسای داغت می خوره رو پوست تنم نفسات سنگينن عميقن بعد من جام امنه اون تو تنها وقتيه که همه چی دارم تو آرامش لبخند دنيا . . . خوب مگه بس نيست همين؟ مگه هميشه نمی گفتی بالاترين لذت تو دنيا همين به آرامش رسيدن با آدميه که منتالی هم دوسش داری خوب پس بسه ديگه من که جز تو ديگه چيزی نيست که بخوام که پس چرا هی بيشتر همه چيو کش بدم؟! بيشتر از اين قراره چی داشته باشم؟ و بعدتر از همه ی اينا ديگه تحمل بی تو بودن رو ندارم ديگه نمی تونم مثه قبلنا خودمو بزنم به اون راه نه ديگه خسته شدم بيشتر از اين نمی تونم وانمود کنم که بی تو هم زندگی ادامه داره و چنين و چنان نه خره من عاشقتم با تمام بند بند تنم می خوامت دلم هواتو می کنه روزی هزاربار هواتو می کنه فکر نبودنت نديدنت نداشتنت بدم می کنه ديگه نمی خوام يه عالمه روز رو بی تو تحمل کنم ديگه نمی خوام ديگه نمی تونم . . . آخه وسط اين همه آدم چرا من؟ |
|
Comments:
Post a Comment
|