آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, January 24, 2006 Amba
پشت در ایستاده بود . درست مثل یک گنجشکِ ساکت ته کشیده ی خیس ... آشفته گفته بودم: کلید که داشتی که! دستهام می لرزیدند مثل برگهای بید مانده در باد می لرزیدند... آمد. بی حرف، بی صدا با چشمهای بی نگاه و شانه های بی رمق آمده بود، بی که بلرزد...کنار آتش ِنیمه خواب ایستاد . همینطور بی تکان ،بی حرف.. روسری اش را برداشتم... نفسم رفت...گلکم، جان دلم.. کمند بلوطت کو؟ سر آسیمه پتو آورده بودم و پیراهن خشک... چای داغ و شیرینی که نخورد...یادم هست چشمانم گزگز میکرد و قلبم خودش را به در و دیوار می کوبید.. دستهام می لرزیدند اما جانم، جانم فارغ از همه، از شوق، هفت آسمان را فریاد کنان بالا رفته بود ... خواب می دیدم خواب... رگبار و باد و صدای موج ها اما خواب نبود Amba is here again… me is plenty scared … capitaaannn… در فاصله ی خواب تا بیداری ِ من گم شدی... تمام خانه را گشتم .به خدا که همه ی گوشه ها را گشتم و بیدار بودم که میگشتم .. در را باز کردم... دستهایم را چسباندم به شیشه و پشت همه ی پنجره ها را نگاه کردم.. تو کجایی؟ ... کجا رفتی زیر این رگبار... بلد نشده ای این کوچه های تاریک ِ پیچ پیچ را هنوز. هنوز هنوز هنوز به زوزه ی شغال ها و صدای سگ ها عادت نکرده گوش ات جان ِ دلم . هنوز نمیدانی که این سایه های بلند لرزان همان نارون های بی برگ اند که نترسی.. کجا رفته ای آخر؟ در را پشت سرم نبستم..کلاه و بادگیر و شیشه ی بنفشت را برداشتم و به شب زدم ..اما کدام سو از کدام راه؟ نکند رفته باشی پی ِ حرف این خیابان پهن بی پیر که راه را به دریا می برد هان؟ دلکم ، ماهکم! وهم شب دریا را نمی شناسی هنوز تو.. نکند رفته باشی از آنسو که چراغ هاش از دیشب خاموش اند؟ آخر کجا را بگردم من.... رفتم اما که قرار نشستن نبود . تا طلوع، تا روز، تا پیدا شدن قایق بزرگ صیاد ها رفتم و رفتم..گم شدم من اما تو پیدا نشدی... Capitaaan! How me is going to live in the forest now? Capiiitaaan… خیس و خسته و خراشیده و خالی و خراب، تلخ و ته گرفته و تبدار وترسیده و درمانده و دلگیر و دیر برگشتم.. ای لعنت به هرچه دال و ذال این دل دروای بی در و پیکر ... تیزاب و تاتوره در هوا پاشیده انگار.. اینجا هم که برف باریده امشب ..ریز و مدام باریده و حواسش به من نیست که زیر آسمان سرخ در ساعت صفر دلم ، چشمم و دستان خو گرفته ام دودو میزنند پی تو در شهر بی حصار.... هیییییی ... گاهی خود خواهانه دلم می خواهد دنیا و آدمهاش و دیوارهاش و دروازه های بسته اش آنقدر به تنگت بیاورند که مثل یک گنجشک درست مثل یک گنجشک خیس بیایی و بمانی و بنشینی وبپایی و بمیرانی این بخت بدخوی مرا ... می دانم. می دانم دوستی نیست این. اما عاشقی که هست .. نیست؟ امشب زیر همین آسمان سرخ که نامردمی میکند و سپید می بارد درست در ساعت صفر؛ دوست تو نیستم.. اما بگذار همین امشب همین یک نفس همین یک آن که جای خالی تو مرا در همین تهی مچاله می کند عاشقانه و بیرحمانه بخواهمت با همین لحن و زبان قدیم و حسنک وارم... فردا که بیاید توتکم، فردا، تاوانش را خواهم داد .. با همین دستها و همان دل و همان همانها که بود... تاوانش را خواهی گرفت خوب ِ من. خواهی گرفت ماه من .... Amba is here again capitaan .. me is plenty plenty scared.. (dersu uzala) |
|
Comments:
Post a Comment
|