آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, January 17, 2006
دوسش داشتم امروزو
وقتی نشسته بوديم دور هم، يه حس جديد داشتم که تا حالا نديده بودمش انگار دوستای کهنه ی از جنگ برگشته باشيم که حالا بی هيچ قصد خاصی فقط نشستيم داريم حرف می زنيم از اين در و اون در يه جور حس خانواده توش بود حس مال هم بودن اختصاصی بودن نمی دونم کلمه ش چی می شه دقيقن هر چی که بود، دوستش می داشتم زياد هاها فکرشو بکن من و تو و آبی و قاصدک چارتا آدم نامتجانس با کاراکترهای شديدن متفاوت با يک وجه اشتراک پررنگ اما پررنگ و غمگين کننده بعد اما بودن تو باعث می شد من فکر کنم الان اون ها چه همه تنهاترن و فکر کنم که چه همه سال دلم خواسته بود که اين لحظه که اين حس برای هميشه ادامه داشته باشه اين جور داشتنت در حضور بقيه بودنت در کنار همه ی بودن های ديگه همين جوری باقی بمونه و باز فکر به اين که چه قدر راهی که من و تو اومديم از بقيه دور تر بوده سخت تر بوده و پر دست اندازتر و اين که علی رغم همه ی روزها و ماه های گذشته هنوز هم اين جاييم هر چند خسته هرچند گيج و باز داشتم فکر می کردم چند روز ديگه؟ چند ماه؟ چند سال؟ ... |
|
Comments:
Post a Comment
|