آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, January 28, 2006
صبح شده..
هنوز چشم هام چکه می کنن.. توی دلم خاليه، يه خالی گنده.. سرم رو فرو می کنم توی بالش و تو دلم می گم به درک که کلاس دارم اصلن.. اما هزار ساعت گذشته و هنوز صبحه و چکه ها بند نميان.. فکر می کنم اگه بخواد همين جوری پيش بره تا شب فقط بايد کدئين بخورم.. سعی می کنم بخوابم، اما آدم اون يکی نيمه هه ليستشو می ذاره جلوم: هديه ی تولد، سفارش کيک، گل، و کلی خورده کاری مهمونی.. راه نداره که نداره.. اين يکی آدمه هم مجاب می شه بره کلاس و عجالتن غيبت هاشو برای روز مبادا سيو کنه.. می رم جلوی آينه.. آينه کثيف می شه.. با خودم فکر می کنم از کی اين جوری شدم.. ... صدای دينگ دينگ که مياد و عکس اون پاکت کوچيکه، هم خوبم می شه، هم دل شوره م می شه.. فکرشو بکن؟! .. هنوز که هنوزه تو دلم خالی می شه.. با خودم می گم کاش همون چند ماه پيش از شرش خلاص شده بودم.. کاش الان شيش ماه بعد بود.. چرا عوضش نمی کنم؟.. ... راه می رم.. قدم هام سنگينن.. می دونم چمه.. راه می رم و ديوارهای زندان خودساخته م رو شماره می کنم.. چند قدم فيلی؟ ... هنوز چشمام چکه می کنن.. توی دلم خاليه، يه خالی گنده.. هزار سال گذشته و هنوز عادتم نشده.. هزار سال گذشته و هنوز هربارکه ابر سياه نزديک می شه من به پيشواز دل شوره و سرگيجه می رم.. هزارسال گذشته و هنوز از آوار تنهايی شب ها و روزهای ابرسياه دار می ترسم.. ياد حرف های قرمز ميفتم پای تلفن وقتی داشت با يه بغض گنده از دل تنگی و تنهايی ش می گفت.. فکر می کنم اگه اين مدل تنهايی ه رو تجربه می کرد چی می گفت اون وقت؟.. وقتی که حس می کنی دستت به هيچ جا بند نيست.. هيشکی نمی تونه پا بذاره جلو و کنارت باشه.. خودتی و خودت و بايد همه شو تنهايی تحمل کنی.. اونم بدون اين که لبخند کذايی ت يادت بره، با يه بغض گنده تو گلوت که حق ترکيده شدن نداره حتا.. ... |
|
Comments:
Post a Comment
|