آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, January 22, 2006
معجزه
میشود لباسهام را به تنم آتش بزنی و من لباسهات را به تنت آب کنم؟ نگذار بروم جادو کن سنگ کن مرا نشسته و تماشاگر تو آنجا. تا به حال مرا زير نفسهای تو گمشده ديده بودی؟ خواب معجزه است تا چشم برهم میگذارم از راه میرسی با همان لبخند. و تو معجزهای تا چشم باز میکنم برابرم نشستهای با همان لبخند. همهی داشتههام شده نداشتن دستهات همهی من يعنی نبودن تو دستهات... دستهات را از تنم برنداری يکوقت! مثل نيستی دود میشود تنم. میدانی همهی نفسهام منتظر تو بودن يعنی چی؟ میدانی؟ موسيقی میگذارم کف دستم فوت میکنم برات فقط لبخند بزن برو کنار پنجره آمدن مرا تماشا کن اريب میبارم بانوی من! مثل اشکهام مثل نتهای کوچولو مثل نگاه تو. من عاشق پرستش توام و خودت هم اين را نمیدانی آقای من! پس چرا نيستی؟ حالا کجا دنبالت بگردم در اين نيمهشب؟ باز میچرخم در آغوش تو خودم هم نيستم حالا ... نيستم. تا حالا مرا ديدهای لبهام تبدار و دودل نه! هزاردلِ بوسيدنِ نقطه نقطهی تنت؟ |
|
Comments:
Post a Comment
|