آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, January 6, 2006
خيلی وقته که راه زندگی من
ديگه جاده ی صاف نيست پله ست همه ش پله ست بعد من حتا نمی دونم ته اين پله ها چه خبره حتا نمی دونم اصن به جايی می رسن يا نه بعد يه وقتايی يعنی بيشتر از يه وقتايی اين روزها بيشتر وقت ها هر پله ای رو که بالا می رم برمی گردم پله ی پشت سرمم خراب می کنم خوب اين جوری آدم نفس کم مياره ديگه تازه اونم در حالی که فک می کنم احتمال سقوط کل پلکان هم هميشه هست هر لحظه ممکنه همه چی جلو چشام فرو بريزه پشت سرمم هيچ پله ای نيست مدت هاست که ديگه هيچ پله ای نيست دلم می خواد مست کنم مست واقعنی يادم بره پله ها رو |
|
Comments:
Post a Comment
|