آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, January 6, 2006
دلمم از دوباره
تئاتر بینوایانو میخواد که تنهایی برم و آخرین سانسشم برم که برگشتنی بارون بگیره دوباره و من دلم بسوزه برای اون آقاهه که دارن میدوئن و خیس میشن و یکی هم توی چرخ پشت سرشون تو کالسکه نشسته زیر سقف که خیس نشه که یه عالمه واسه متروی پینر وایستم و نیاد و موبایلمم آنتن نده که به بابام خبر بدم که نیومده هنوز که مجبور بشم با یه خط دیگه برم و یه کلی راهم دور بشه بعد برسم ببینم بابام تا آخرین جایی که میشده با چترش اومده جلو که منو زودی از دست بارونا نجات بده که تا منو میبینه بخنده و بگیره محکم فشارم بده تو بغلش بگه نگران شدم بابایی منم ببینم که امنه دیگه زیر چترش و تو بغلش حالا هرچقدرم که دیروز دوستش نداشته بودم |
|
Comments:
Post a Comment
|