آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, January 3, 2006
به سلامتی!!!
مسألهی ذهن-بدن ” صدای گرمِ مخصوصاش قبلاً هم توجهام را جلب کرده بود. حالا داشت با کسِ دیگری از شعرِ فارسی حرف میزد. اسمِ امینپور و احمدی و آزاد را شنیدم. هوم... خانمِ بیستوپنج-ششسالهای که شاعرانی را میشناسد که هر کسی نمیشناسد. موهایش چه شکلی است؟ اسمِ خوئی را که شنیدم دیگر طاقت نیاوردم: رفتم و کنارش نشستم . زود بحث را از چنگِ آن دیگری درآوردم و خودم ادامهاش دادم. به نظر میآمد که خوشاندام هم باشد. نامزدداشتناش آیا کارم را سخت خواهد کرد؟ گفت که البته ارادتِ بسیار زیادی هم به شاملو و شفیعی دارد. برهنه تصورش میکردم. اسمِ اوجی را هم گفت. گفتم که فقط شعرِ درخشانِ منتهی به هوای باغ نکردیم و دورِ باغ گذشتاش را میشناسم، و صدای نالههای پرلذتاش [نالههای او، نه منصور اوجی!] را تصور میکردم. نزدیکِ اُرگاسماش نخواهم گذاشت چشماناش را ببندد.... اما یکدفعه دیدم که شعرِ بسیار بسیار مشهورِ سرشک را دارد به بامداد منسوب میکند. جوابیاش مطمئنام کرد که اشتباهْ لـُپی نیست. و نسبتاً بهسرعت مبرهن شد که از آثار و حتی از صاحبانِ آن نامها چیزی نمیداند. حیف... دوباره با روسری دیدماش. بلند شدم و رفتم. نشناختنِ شعرِ معاصر البته ناقضِ هوشمندی نیست و میتواند حتی ناقضِ بافرهنگی هم نباشد و مسلما لزوماً با آدمحسابیبودنْ ناسازگار نیست؛ اما اسمپرانیِ بیپشتوانه و تظاهر به دانستنِ چیزهایی که نمیدانیم... شنیع است. در سالهای اخیر این را نشانِ این گرفتهام که دیگر خیلی جوان نیستم: با کسی نمیخواهم بخوابم که احترامام را جلب نکرده باشد—نهایتاً، در بعضی روزهای بهشدت بیکسماندگی، برایم مهم نبوده است که طرفْ محققـاً آدمِ حسابیای باشد: پیش آمده است که در این مورد تحقیق نکنم؛ اما با کسانی که در ذهنام تحقیرشان کردهام هرگز نخواستهام بخوابم. چند سالی است که هیچ تنی را آنقدر نخواستهام که برایم مهم نباشد تنِ کیست—که چه مغزی در آن تن است. بحثِ دوست داشتن نیست؛ صحبت از ذهنی است که به چیزی بیرزد، با معیارهای من. چند مثال که احتمالاً میشناسید: با جِین فوندا (ی سی-چهل سال پیش!) حتماً میخواهم. با جنیفر لوپز احتمالاً هرگز نخواهم خواست. در حالتِ عادی، با زیتاجونز و جولی نمیخواهم، یا دستکم پیش از گفتوگوی نیمساعتهای نمیخواهم. “ |
|
Comments:
Post a Comment
|