آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, January 9, 2006
ديدار
بين من و تو ديوار شيشه ای خود را در باران می شويد و تو چشمانت را در غربت من می گريی می خندم می خندی دلم می گيرد و کلمات در هياهوی هر دو سو پرپر می شوند که می تواند خاک را و باد را در گردباد تجزيه کند؟ دستی که سنگ بر يال های کوچک من می بندد گره از بال های بزرگ تو می گشايد لحظه ی خوش را به من بسپار پيش از آن که باد کينه توز کويری تاراجش کند از سقف ها و ديوارها دل تنگم دل تنگم دل تنگم می روی و چون با راه تنها شدی از گلوی من فريادی چنان برآر که طنينش آسمان را از هم بشکاند آسمان در من می شکند و چشمانم باز تو را و راه را چشم به راه می نشيند آه |
|
Comments:
Post a Comment
|