آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, February 22, 2006
اگه عزاهه رو رفته بودم
با تعدادی از رفقا و خواستگارهای ايام نوجوانی و جوانی روبرو می شدم که خوب نرفتم و نشدم اما تعريفای مامانه جالب بود يه ليست رديف کرد که آره، فلانی و فلانی و فلانی و فلانی رو ديدم و فلانی سلام رسوند و فلانی فلان پيغامو داد و فلانی حالتو پرسيد الف بود؟ کلی شيکم درآورده آقا معماريه ريش گذاشته و حالا يه دختر داره ع و مامانشم ديدم.. دکتراشو گرفته.. هنوز ازدواج نکرده اما الف سراغتو می گرفت، فک می کرد ديگه ايران نيستی ... نشستم شمردم ديدم شده دوازده سال از آخرين باری که ديدمش ميم رو می گم تمام اين سال های بعد رو ديگه هيچ وقت نديدمش حتا اون عروسيه رو هم چون می دونست من هم هستم، نيومد با اين که عيد بود، گفتن براش دانشگاه تدريس گذاشتن مجبور شده بره .. يادمه هنوز همه ی روزهای بلند تابستون اون سال ها رو سال هايی که کم کم يادم داد موسيقی اصيل چيه و شريعتی کيه و سری کامل نوارای شجريان و اووووه، هزارتا چيز ديگه .. روزی رو هم که روزنامه ها رو دادن يادمه خودم گشتم اسمشو پيدا کردم و بهش خبر دادم باورش نمی شد من تهران قبول شده بودم و اون بابل گفت من که نمی تونم خودمو منتقل کنم تهران، اما تو منتقل کن خودتو بابل گفتم اهه، زرنگی؟ .. آخرين تلفنشو هم يادمه اردی بهشت بود .. روزی که شنيدم بهش حمله کردن رو هم يادمه خوب يادمه گفته بودن ديگه زنده نمی مونه همون سال رفتم شهرشون رفتيم خونه ی برادرش شب نگرمون داشت برامون نی زد و سنتور و سه تار بعد يواشکی بهم گفت که گفته بهت بگم حالم داره خوب می شه نگرانم نباش خنديدم که: اهه، مگه هنوزم منو يادشه گفت: می شه يادش نباشه؟ .. عيد سال بعدش موقع سال تحويل با مامانش اينا بوديم خواهرش و برادر کوچيکه ش هم بودن چه قد بزرگ شده بودن اما نيومده بود بازم گفتن تازه از تهران رسيده، خسته بوده، خوابيده .. و حالا مامان داشت توضيحش می داد که چی کارا می کنه چه شکلی شده چيا گفته .. هه زرنگی؟ |
|
Comments:
Post a Comment
|