آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, February 22, 2006
اين عشق
اين عشق به اين سختی به اين تُردی به اين نازکی به اين نوميدی اين عشق به زيبايی روز و به زشتی زمان وقتی که زمانه بد است اين عشق اين اندازه حقيقی اين عشق به اين زيبايی به اين خجستگی به اين شادی و اين اندازه ريشخندآميز لرزان از وحشت چون کودکی در ظلمات و اين اندازه متکی به خود آرام، مثل مردی در دل شب اين عشق ِ بُزخو شده - چرا که ما خود در کمينشيم - اين عشق ِ جرگه شده زخم خورده پامال شده پايان يافته انکار شده از ياد رفته - چرا که ما خود جرگه اش کرده ايم زخمش زده ايم پامالش کرده ايم تمامش کرده ايم منکرش شده ايم از يادش برده ايم - اين عشق ِ دست نخورده ی هنوز اين اندازه زنده و سراپا آفتابی از آن ِ توست از آن ِ منست اين چيز هميشه تازه که تغييری نکرده است واقعی ست مثل گياهی لرزان است مثل پرنده يی به گرمی و جان بخشی ِ تابستان ما دو تا می توانيم برويم و برگرديم می توانيم از ياد ببريم و بخوابيم بيدار شويم و رنج بکشيم و پير شويم دوباره بخوابيم و خواب ِ مرگ ببينيم بيدار شويم و بخوابيم و بخنديم و جوانی از سر بگيريم اما عشق مان به جا می ماند لجوج مثل موجود بی ادراکی زنده مثل هوس ستمگر مثل خاطره ابله مثل حسرت مهربان مثل يادبود به سردی ِ مرمر به زيبايی ِ روز به تُردی ِ کودک لبخندزنان نگاه مان می کند و خاموش با ما حرف می زند ما لرزان به او گوش می دهيم و به فرياد در می آييم برای تو و برای خودمان، به خاطر تو، به خاطر من و به خاطر همه ديگران که نمی شناسيم شان دست به دامنش می شويم استغاثه کنان که بمان همان جا که هستی همان جا که پيش از اين بودی. حرکت مکن مرو بمان ما که عشق آشناييم از يادت نبرده ايم تو هم از يادمان نبر نگذار سرد شويم هر روز و از هر کجا که شد از حيات نشانه يی به ما برسان ديرترک، از کنج بيشه يی در جنگل خاطره ها ناگهان پيدا شو دست به سوی ما دراز کن و نجات مان بده. ژاک پره ور --- احمد شاملو |
|
Comments:
Post a Comment
|