آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, April 30, 2006
نوشت: اگه تو بری من خيلی تنها می شم که.
خوب آخه الانشم تنهايی، تنهام، تنهاييم، نيستيم مگه؟ بعدنشم مگه نه اين که من مثه سم می مونم واسه آدما؟ خوب سم هر چی دورتر، بهتر می رم تا از زندگی آدمای دور و برم سم زدايی بشه بعدن ترشم اين که خودمم احتياج دارم به اين دور شدن به اين فرار کردن بدون فکر کردن به اين که ممکنه اون جا چی بشه يا نشه فقط لازممه که حداقل برای مدتی از اين جا دور بشم ولی خوب از روزی که تصميمم رو گرفتم يه بغض تو گلومه که نمی ترکه نمی خواد هم بترکه هر روز هر ساعت هجوم اشک تا پشت پلک هام ميان پره ی چشمم رو می سوزونن اما جاری نمی شن می دونم که ديگه جاری نمی شن بايد تمام چيزهای دوست داشتنی و عزيز زندگيم رو اين جا بذارم و برم بايد از بند همه شون خلاص شم بايد اين ترس و تابوی رفتن رو از دست دادن رو و نداشتن رو توی خودم بشکنم اين يک کار نکرده رو هم "بايد" که بکنم هر چی نباشه من آدم راه های نرفته م و تاوان آن هر چه باشد باشد |
هربار هم که رفتم دیگه یادم نموند به تاوانش فکر کنم.. اما وتی نرفتم...خودش تاوان بود انگار