آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, April 30, 2006
می دانی کارولينا، گمانم عاقبت زمان آن فرا رسيده باشد تا دوستم را به تو معرفی کنم: جراردو. شايد تعجب کنی يا حتا اندکی دلخور شوی که چرا تا امروز حرفی از او به زبان نياورده ام. راستش را بخواهی خودم هم به وضوح دليلش را نمی دانم. دوستی جراردو بسيار آرام و عميق در اعماق قلبم جوانه زد، آن قدر آرام و آن قدر عميق که خيال می کردم تا هميشه همان جا باقی خواهد ماند. اما روزی رسيد که چشم باز کردم و نهال کوچکش را ديدم.
می دانی کارول، گاهی ما در رويای رسيدن به دريای بزرگ، جويبار زلال کنار راه را فراموش می کنيم. تا عاقبت روزی فرا می رسد که درمی يابيم صدای امواج دريا ساخته ی ذهن ماست، دريا هم چنان دور است، و ما ديگر قادر به ادامه ی راه نيستيم. روزی می رسد که چشم باز می کنيم و می بينيم تمام روزها را در توهم دريا سپری کرده ايم و هنوز تشنه ايم و هنوز دور. و چه بسا ديگر دريا هم عطشمان را فرو ننشاند و خستگی تمام اين سال هامان را مرهم نباشد. اما جويبار آرام کنار راه، هميشه هست، بی ادعا، بی منت، بی تقاضا. و درست همان لحظه که از تمام روزها و درياها و توهم ها و رفتن ها و نرسيدن ها خسته ای، جرعه ای از جويبار کوچک چنان آرامت می کند که خيال می کنی ديگر همين تا انتهای دنيا کافی ست. جراردو جويبار من است کارولينا. دوست داشتنی عميق و آرام که نمی دانم تا کجای راه خواهد ماند، اما همين که در اين لحظه جاری ست، سيرابم می کند. حالا بايد بروم. فردا برايت از جراردو بيشتر می نويسم. |
|
Comments:
Post a Comment
|