آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, April 17, 2006
به مارکو فکر می کنم، به رابطه مان، به حرف هايمان، به گذشته و امروز و آينده مان. و غمی محو و مبهم پيرامونم را فرا می گيرد.
تمام اين سال ها شيفته اش بوده ام. او را بسيارتر از هر مرد ديگری دوست داشته ام و به او اعتماد کرده ام. به حريم خلوت خود راهش داده ام و نکرده های بسياری را به پايش ريخته ام. دوست داشتن را و عشق را و ستايش را و احترام و اعتماد و آرامش را برای نخستين بار با او تجربه کرده ام، تجربه ای به درازای نه يک ماه و يک سال، که ماه ها و سال ها و سال ها. و اينک، امروز، زنی را فراروی خود می بينم که از هجوم رنگارنگ تجاربش به ستوه آمده و دنبال سايه ای می گردد برای لختی آسودن. و حالا ميان تمام زنان و مردان دور و برش، به دام انتخاب دچار شده و مغلوب هذيان های بی اساس دلش مانده. فکر می کنم: کاش مارکو رهايم می کرد.. می گويد: چرا خودت رهايش نمی کنی؟ می گويم: نمی توانم. توان چنين کاری از عهده ی من خارج است. می دانم هربار که مرا بخواهد تنهايش نمی گذارم. می گويد: حتا اگر تنهايت بگذارد؟ می گويم: حتا اگر تنهايم بگذارد. می گويد: مطمئنی؟ می گويم: شک ندارم. آزمونم را پس داده ام. می گويد: پس هنوز عاشقی.. می گويم: عشق نه، عاشق نيستم. اما او را عميق تر و فراتر از خودش دوست دارم. دوست داشتنی که آزمون ها از سر گذرانده و سال ديده شده. ديگر چيزی نمی گويد.. می دانی کارولينا، همواره از اين حجم عظيم دوست داشتنی که در من وجود دارد، شگفت زده شده ام. می توانم آدم ها را بی حد و مرز دوست بدارم، بی آن که يکی جای ديگری را تنگ کند. می توانم هرکدام را به خاطر آن چه که هستند دوست بدارم و در مقابل هيچ نخواهم. می توانم آن ها را به خاطر تمام آن چه که من دلم می خواهد باشند دوست بدارم و در مقابل هر چه می خواهم از آن ها دريافت کنم. می توانم هر يک را تا آن جا که می خواهم دوست بدارم و دوست بدارم و دوست بدارم. و باز از اين حجم عظيم دوست داشتن بی واسطه و بی مرز، در شگفت بمانم. دچار جنون عاشقی ام من. |
|
Comments:
Post a Comment
|