آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, May 18, 2006
"اشتياق" گوش می دم اين روزها، دلم کارهای آب رنگ سهراب رو می خواد، اما هيشکی ندارتش، دلم می خواد دوباره هی بشينم کتاب بخونم ساعت ها و ساعت ها، مثه قديما، بعد هی کتابارو در ميارم از تو کتاب خونه، می ذارم رو ميزم که يعنی سلام، بعد اما نمی رسم بهشون، قهر می کنن برمی گردن سر جاشون، گمونم اونام حتا فهميدن من چه قد بی معرفتم، بعد اما هنوز دارم فيلم می بينم، مجله می خونم، روزنامه نمی خونم، موسيقی گوش می دم، آب رنگ سخته، اما سعيمو دارم می کنم در حد اتود ياد بگيرمش، يه عالمه وقت می خوام واسه فوتو شاپ، دلم واسه کد تنگ شده، استاد زيبايی شناسی مون چيزای خوبی بلده، می ميرم واسه لوازم التحرير فروشی، بميره شهر کتاب که يه خروار کتاب جديد معماری داخلی و طراحی آورده من هی پولام تند تند تموم می شه از بس، عاشق کتابامم، يعنی عاشق ها، واقعنی، بعد اصلن من مردم بس که يه دفتر خوشگل قابل نوشتن ندارن مغازه ها، يه تقويم خريدم خره شديدلی، يکی ديگه خريدم سينماييه واسه کولاژ، فکرشو بکن! تقويم طفلی نو نو، دلم يه کارگاه می خواد يعنی يه اتاق کار که خوشگل درستش کنم بعد اين نقاشی احمقانه هامو هی اون تو بکشم، گواش جيگره، کاش بابانوئل عقلش می رسيد به من هزار تا قلم مو و رنگ وينزور می داد تا خيالم راحت شه دست از نقاشی کشيدن بردارم، اصولن من هر چی خيالم راحت شه دارمش دست از سرش بر می دارم، آدما به خودشون نگيرن پليز، همون بهتر که رياضی خوندم چون استعداد هنريم کاملن رقت باره و دارم تلاش مذبوحانه ای می کنم و فقط و فقط تو ادا درآوردنش موفقم حداقلنی، اگه بدونی چه عالمه کاغذ مقوا رنگی ريخته اين وسط، اون جامدادی چوبی دو کشوه تو هنرجو گير کرده تو گلوم، اگه شعور مدادرنگی داشتم تا حالا خريده بودمش، فقط حتا يه ذره اگر، الهی بميرم واسه اسپانيشم که کاملن مورد بی توجهی من قرار گرفته، بعدم الان برم يه عالمه حسين پناهی جديد بخونم چون اساسی حسين پناهی م گرفته، اينا!
|
|
Comments:
Post a Comment
|