آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, May 16, 2006
Lea
شاید فیلم دارای چند طرح موازی باشد اما من آنرا تعقيب می کنم که تعامل مستقیم اشترلاو و لئا را تعریف می کند . داستانی آشنا و به غایت سهمگین : مردی زنی را به چنگ می آورد وجسم زن دراختیار اوست، روح و فکر زن اما جای دیگریست و این مردرا برآشفته می کند . هرچند به ظاهر زن چون بنده ای زر خرید در اختیارمرد است - و با تاکید بر ماهی داخل آکواریوم چون پرنده ی در قفس سامورایی ملویل تاکید بصری چند باره ای بر آن می شود - روح سرکش و ناآرام زن اما در دشتهاست و یا به نقاشی و مادرش می اندیشد و چنان به پول بی حساب ، قدرت - اسلحه - و خشونت مرد بی اعتناست که در واقع مرد اسیر زن می شود که " بی اعتنایی خود بالاترین خشونت است " . مرد اما نمی تواند بفهمد که چرا؟ حتی زمانی که نامه های او را می یابد نمی تواند به درون آنها راه یابد - که به زبانی دیگر هستند - و نیاز به مترجمی دارد-که از قضا آن نیز زن دیگری است- تا معانی آنها را برای او بازگوید . مردباز می پندارد با "دادن پول ترجمه" و دیدن چند کلمه ی روی کاغذ به زبان خودش، او " خواهد فهمید". اما با اینکه شعرها را در دست دارد این مترجم است که به او می گوید "همسرش رز وحشی را دوست دارد" و "شعرها به مادر اوهستند". تصاویر تارکوفسکی وار بدون حشو و زوائد ، دیالوگهای کوتاه اما صریح و موسیقی عالی فیلم خلسه ی ما را کامل می کنند . تمهای مشابه موسیقی فیلم در صحنه های به ظاهر متضاد به ما یاد آوری می کنند که آنها در باطن واقعیت های همسانی هستند . دیالوگ کلیدی فیلم اما آنجاست که مترجم- بنا به یک مثل اسلواکیایی - رازی را برای مرد افشا می کند : "زن هر وقت می خندد در دستان توست". |
|
Comments:
Post a Comment
|