آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, June 12, 2006
موقع خواندن نوشته های تو، آدم به اين فکر می افتد که در پيرامون خود فقط نفرت را می بينی و بس. در حالی که هميشه همه عاشق تو بوده اند. تنها يکی از آن همه عشقی که تو آن چنان تحقير کرده، رد کرده و به دور انداخته ای، کافی بود تا زنی ديگر را تا آخر عمر سعادت مند کند. يکی از دلائلی که مرا وادار می کرد با تو معاشرت کنم اين بود که می خواستم ببينم در تو چه چيزی وجود دارد که همه را آن طور شيفته ات می کند.
... او هنوز عاشق توست. ولی تو هيچ کس را دوست نداری. فقط می خواهی مدام همه جا، توجه همه را به خودت جلب کنی. مدام می خواهی نقش شخصيت اصلی را بازی کنی. از خودت سوال نمی کنی که بازی کردن در رل های درجه دوم تا چه حد مشکل تر است. اما برای تو فقط نقش هايی هستند درجه دو و بس. ... آيا هرگز به واقع عاشق بوده ای؟ يا تنها بسنده کرده ای به در معرض عشق قرار گرفتن و بازی کردن؟ ... تو در ِ اتاقت را به روی خود بسته ای. با هر چيز و هر کس بيگانگی می کنی و هر کسی را که از حدی به تو نزديک تر شود، می گزی. ديگر حتا قادر نيستی دستی را هم که صرفا برای نوازش کردن تو، به طرفت دراز شده است از ساير دست ها تشخيص دهی. تو تبديل به يک سگ هار شده ای. خودت اين را به من گفته ای. تبديل به يک ماهی مرکب شده ای که پيرامونش را با مرکب خود سياه کرده است. ... تو بيمار شده ای، فرانچسکا. |
|
Comments:
سلام .. میتونم بپرسم که این نوشته ی خودتونه یا گوشه ای از یک کتاب ... زیبا بود .. ممنون
Post a Comment
|