آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, July 6, 2006
دوست دارم اين جمع شدنای سالی يه بار اين آدما رو. البته خودشون مدام جلسه دارن، اما من فقط سالی يه بار می بينمشون، هر بار سالگرد عمه م. مامان بزرگم هنوزم همه ی دوستای عمه مو هر سال دعوت می کنه. يه عالمه دوستای قديمی که بيشترشون دوستای مشترک مامان و عمه م بودن، اکثرشونم يا فلسفه و الهيات الازهر مصر خونده ن يا روانشناسی و جامعه شناسی سوربن فرانسه. ليدر اصلی شونم که دوست قديمی و صميمی مامان بزرگمه، يکی از قوی ترين و باسوادترين و انسان ترين زناييه که من تا حالا تو عمرم ديده م. همه ی کسايی که جمع می شن خونه مامانی، از شاگردا و مريدای اين خانومه ن. وقتی حرف می زنه آدم ناخوداگاه تحت تاثير کلامش قرار می گيره. من هنوزم جلسه های مامانم اينارو يادمه از سال های بچگی م. يادمه هميشه دلم خواسته بود وقتی بزرگ شدم منم ازين دوستا و جلسه ها داشته باشم و يکی ازين خانوما بشم. هنوزم دلم می خواد. از معدود محافل زنونه ايه که هيچ اثری از حرف و حديثای خاله زنکی و خاله بازی توش نيست که نيست. بعد جالبی ش اين جاست که حضور عمه م بعد از گذشت نه سال از فوتش کماکان به شدت تو اين جمع پررنگه. هنوز تو همه ی حرفا و خاطره ها اسم عمه م هست. انگار نه انگار که اين همه ساله که فوت کرده. اون قدر عادی و نچرال نقل قول می شه ازش و حرفاش و تکيه کلاماش تکرار می شه که من يه وقتايی حس می کنم عمه همين اتاق بغليه، الانه که بياد بشينه کنارمون، با همون چهره ی هميشه لبخند دارش. اما نمياد که! هوس عمه رو می کنم. هنوزم فکر می کنم هيچ زنی نمی تونه اندازه ی عمه و مامان بزرگ قلبش اين همه بزرگ و بی کينه باشه، و اين همه بی توقع ببخشه و بگذره. خيلی وقتا دلم براش تنگ می شه. يادمه که عاشق غذا خوردن خونه ی عمه اينا بودم هميشه. انگار سفره ش يه صفای ديگه ای داشت اصن. خونه ش هميشه پر گلدون بود. پر کتاب. و پر از نور.
دوستاشم همه شون آدمای خاصين. اصن صِرف بودن تو اين جمع باعث می شه کلی انرژی مثبت دريافت کنه آدم. بعد من هی دلم می خواد کاش لااقل هم سن اينا بودم. چه قد اون وقت دايره ی معاشرت هام فرق می کرد اون وقت. و بالطبع نگاهم به زندگی. چه قدرممکن بود انسان از آب در بيام! مضافا اين که از صبح با يه سردرد ميگرنی شديد بيدار شده بودم که با دو تا مسکن قوی حتا يه تکون کوچيک هم نخورده بود. اون قدر شديد که چشام تبديل به دو خط صاف شده بود از شدت درد. اما يکی از همين خانومای جادويی با سه حرک ماساژ-وار سردرده رو نابود کرد رفت پی کارش. فکرشو بکن اگه يه همچين خانومی خاله ی من بود چه همه دنيا فرق می کرد، نه؟ خلاصه که دوستشونمه کلی. |
|
Comments:
Post a Comment
|