آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, July 2, 2006
"...اما پيش از آن که بروی يک چيز ديگر را هم بشنو؛ گل محمد بلوچ يک سرگردنه بگير بيشتر نبود! گردنه گيری که آدم را هم مثل بزغاله می کشت!"
بنگر! ديواری هنوز فرونيفتاده، کلوخپاره چه بسيار می شود. چه بسيار می شوند کلوخپاره ها و چه افزون بر وزن خود به پرده دری برمی آيند. نه آن هنگام که گل محمد سردار بر بال پندار ايشان اوج می گرفت و ستايش پرواز وی را زبان دراز می داشتند، عهدی در گفت و گفتار خود پذيرفته بودند و نه اين هنگام که نردبان گمان را چنين دريده چشم از زير پاهای او می کشند حس تقصير از کج عهدی خود به دل راه می دهند. بلکه هم بدان پايه که پيش از اين در دامن زدن به وهم و گمانشان خود را مقبول می يافتند، اکنون نيز می روند تا در خط بطلان کشيدن بر هست و نيست، خود را پيشدست بنمايانند. شگفتا که بيهوده گويان همواره هياهويی پر و پرخاشگر دارند و دريغا که صدای آن که او دل و دست از عرش و فرش شسته بوده و همواره می رفته است تا گل محمد را بس گل محمد ببيند و بداند در هياهوی پربسياران خفه می شود. پس صدای بی فريب شنيده نمی شود، صدای بی دروغ در موج موج فزاينده و پربازتاب بيهوده گويان خفه می شود؛ پس مرد ِ صدا دل آزرده به خانه ی خود می خزد و ناچار با خود می گويد: "نه، نه! به آن شوری نبود و به اين بی نمکی هم نيست!" |
|
Comments:
Post a Comment
|