آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, August 11, 2006
مايکل يکی از جنتلمن ترين مرداييه که تا حالا ديده م. يه جنتلمن بالفطره، نه ازينايی که فقط سعی می کنن ادای جنتلمنيته رو دربيارن. جالبه که اين حسه حتا تو ای ميلاش هم هست، لا به لای نوشته هاش. آدم آروم و گرم و مهربونيه. از اون مدل آروما که آرامشش به آدم سرايت می کنه ناخوداگاه. بيشتر به اسپانيش حرف می زنه، گاهی انگليسی می پرونه وسطاش و جديدنا هم فارسی! فارسی حرف زدنش منو کشته، اما نسبتا کم لهجه ست، شايد به خاطر اسپانيش زبان بودنش باشه. به خاطر مراعات حال سواد اسپانيايی من، خيلی آروم و شمرده حرف می زنه، بعد همين باعث می شه که من هی بيشتر از اسپانيايی خوشم بياد، توش از اون چالش های الگانت رولان بارتی زياد داره.
خوبی مايکل اينه که دوستی باهاش، دردسر نداره. يعنی لااقل تا اين جا که نداشته. که گمونم از ايرانی نبودنش ناشی می شه. خيلی راحت در مورد حس هاش حرف می زنه و من هم (در کمال تعجب) به همون راحتی و صراحت بهش جواب می دم. مدل سادگی ش منو ياد علی پ ميندازه همش. قيافه شم تو همون مايه هاست، شبيهای جود لاو. يه ادوکلن خيلی خوشبو هم می زنه که ظاهرن يه براند اسپانياييه و من نمی شناختمش. وقتی بهش گفتم خيلی خوشبوه، يه مدل جالبی شاد شد! با نمکه عکس العمل هاش. همه ی اينا يه طرف، اون فيگور قهوه خوردنش وقتی داره کتاب می خونه يه طرف! يه کتاب اسپانيش دارم من که داستان های کوتاه و شعرهای نويسنده های معروف آمريکای لاتينه، بعد گاهی با هم اونو می خونيم تا من ادبياتم خوب شه مثلا. وقتايی که مايکل شروع می کنه به خوندن، با اون تون صدای قشنگش و لهجه ی پرفکت و البته اسلوموشنش، وسطاش گاهی بدون اين که نگاهشو از رو کتاب برداره، فنجونشو برمی داره که لبی تر کنه، بعد مدل برداشتن فنجون و يه قلپ کوچيک قهوه خوردنش يه جور شديدن الگانتيه که من می ميرم براش! برا همين يه تيکه کوچيکه. اينا خلاصه. |
|
Comments:
Post a Comment
|