آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, August 23, 2006
چگونه گوشه های تصوير تو را موريانه خورد يا نامه به کودکی که هرگز گريه نکرد
دلبندم! امروز دوباره به ياد تو بودم. به ياد تنها باری که تو را ديدم و خدا می داند چه قدر از ديدنت خوشحال شدم. هرچند بايد پذيرفت که توالت جای مناسبی برای تنها وعده ی ديدار مادر و فرزند نيست، اما علی رغم تمام سرگيجه و تهوعی که داشتم، آن چنان با دقت نگاهت کردم که تصويرت تا ابد در ذهنم حک شده است. اقبال بلندی داشتی که مدت طولانی تری در دنيای ما نماندی. نه پدرت برای تو پدر می شد و نه من مادر درست و حسابی. فکرش را بکن، تمام دليل حضور چند ثانيه ای تو در اين دنيا چيزی نبود جز يک لجبازی احمقانه ی من و پدر بزرگوارت، همين. و تو اگر سه ماهه به دنيا نيامده بودی، مجبور می شدی با يکی از خودشيفته ترين والدين دنيا سر و کله بزنی. در عوض حالا هم تو خوشبختی، و هم من که می توانم برايت نامه بنويسم و تو را فرزندم خطاب کنم. می دانی دختر/پسر م، همين لحظه که مشغول نوشتن اين نامه هستم، تصوير پدرت درست مقابل چشمانم قرار دارد و موريانه ای مشغول جويدن تکه های باقی مانده ی آن است. از آن جا که تو با توجه به حضور کوتاهت در اين دنيا، فرصت آشنايی با حميد مصدق را نداشته ای، نمی توانی بفهمی وقتی موريانه ای شروع به خوردن چيزی می کند، نهايت ماجرا به عمارت از پای بست ويران می رسد ولاغير. شايد تعجب کنی که پس آن همه عبارات رمانتيک و عاشقانه ای که تو در بدو تشکيل يا حضور بطنی سه ماهه ات شنيده ای، کجا رفته! اما بايد به تو بگويم که دوره ی آن عشق های با شکوه ديگر گذشته. امروزه ديگر عشق ها شروع به جويده شدن می کنند، آرام آرام، و در طی ساليان دراز. تا اين که عاقبت با کوچک ترين تلنگری تصويرها از هم گسيخته می شوند و به همين سادگی آخر عاقبت لاو استوری های با شکوه می شود "نامه به کودکی که هرگز گريه نکرد". داستان من و پدرت هم با يکی از همان عشق های اسطوره ای تحت ليسانس بربادرفته و تورن بردز شروع شد. ادامه دارد.. |
|
Comments:
Post a Comment
|