آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, August 24, 2006
...من به زندگی معتادم،نه حماقت دست کشیدن دارم نه شجاعت ادامه دادن،زندگی مخدری ست به شریان های سرخم،مخدر زندگی کردن در میان کتاب ها و فیلم ها و تصویرها.مخدر زندگی کردن در پناهگاه خنک و نیمه روشن رویا،مخدر نبودن با ادم های واقعی،حبس در میان دیوارهای مسلول زنی دیوانه به نام مادر،تیمسار،هیولای چروکیده خوابهای من.تنها میان مردمانی گربه صفت و نا هنجار،سرزمینی که پر است از صفر های عقیم.حالم خوب است شاید بهتر از هر وقت دیگری،روزهایم طبق برنامه های تیمسار پیر جلو می روند،دوستانم دور می شوند،عشق هایم عاشق می شوند،،بندهای متصلشان به من را می برند.احساس سنگینی می کنم،انگار همه اعضایم حامله اند،انگار همه تنم قرار است بزاید،سنگین است و سست و داغ،انگار هر کدام دستشان را به کمر گرفته اند و شکم جلو داده اند،انگار بخواهند به من بگویند انفجاری در راه است،انفجار زیر اب،همه چیز زود ارام می شود.حالم خوب است،بندهای رابطه های اخته را می برم،کتاب می خوانم،فیلم می بینم،کار می کنم،پناه می گیرم از دنیایی که دوستش ندارم،می گذارم همه کم حرفی ام را بگذارند به حساب بد عنقی،می گذارم هیچ کس آش شل قلم کارم را دوست نداشته باشد،می گذارم تخم های چه گوارای بزرگ روی دیوار مصائب مسیحایی من را حمل کند،می گذارم خود ویران گریم گسترده شود،وحشی شود و دنیا را از هم بپاشاند،می گذارم مخدر زیستن رگهایم را سمی کند،می گذارم خودم باشم بدون ذره ای عشوه گری طلب الوده ،خودم باشم و تخم های چه گوارای بزرگ و مسکن های جاودانه ام.
|
|
Comments:
Post a Comment
|