آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, September 4, 2006
هر چقدم سعی کنم ننه من غريبم بازی در نيارم، بازم يه وقتايی مثه الان می شه که به شدت احساس خفگی می کنم. فک می کنم تحمل کردن همه ی اين چيزا به چه قيمتی آخه؟ تا کی؟ از کجا معلوم که بعدا همه چی بدتر از اينی هم که هست نشه؟ با کوچک ترين سيگنالی پرت می شم تو سال هشتاد و سه. هنوز می ترسم. هنوز انرژی ندارم که بتونم جلوی چيزی وايستم. حمله کنم. دفاع کنم.
هفتاد و سه.. هشتاد و سه.. تا نود و سه چه قد مونده؟ از خودم بدم مياد اين جور وقتا. از اين همه انفعال خود-تحميل کرده بدم مياد. نمی دونم اون سال لعنتی چه طور تونست تاثير به اين عميقی روی من بذاره. پشتم خاليه. تنهايی رو با همه ی سردی ش و تيزی ش حس می کنم. فکر می کنم تاوان چيزی رو دارم می دم که در نهايت منجر شده به اين خراش عميق، به اين گپ پرناشدنی. می دونم که ديگه هيچ چيز مثل قبل نمی شه. اما هنوز نمی دونم اين وضعو تا کی می تونم ادامه بدم.. آيم سيک آف هيم آيم سيک آف يو آل |
|
Comments:
Post a Comment
|