آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, September 2, 2006
گاهی بی رحم می شوم و بی ملاحظه ی تو، هر چه فکر می کنم را، هر چه حس کرده ام را، و هر چه تلنبار شده را خيلی خون سرد بر زبان می آورم.. تو، کمی مکث می کنی، آهنگ صدايت عوض می شود، و هر دو باز می گرديم به سال های قصه هامان.. خوب.. بد.. خوب..
هنوز هم دلم پر می کشد برای يک بار دوباره تجربه کردن حس اولين شب جمشيديه.. برای يک بار دوباره تجربه کردن خيلی اولين شب های ديگر.. برای در آغوش کشيدن مردی برای تمام فصول.. با چشمانی از سوال و عسل.. هاه، يادت مانده هنوز؟ هنوز دلم می خواهد آن جا ايستاده باشی، از پشت در آغوشت بگيرم، و آرزو کنم دنيا بايستد، تمام شود، برود، بميرد.. يا نه، هنوز دلم می خواهد گاهی حس کنم دنيا همين جور که هست، باشد.. بماند.. همه چيز بس است وقتی تو باشی.. می بينی.. اين روزها بيش تر از گاهی بی رحم می شوم.. بيش تر از گاهی.. |
|
Comments:
Post a Comment
|