آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, September 4, 2006
اصولا من عاشق اين جور مکالماتم.. گاهی وقتا حرف زدنای خودمم همين مدليا می شه:
...پيرمرد عاقبت يکی از دست هايش را خورد. پيرزن گفت: خاک تو سر احمقت، چرا اول نپختيش؟ عين حيوونای وحشی زندگی می کنی. می دونی که هر شب مجبورم آشپزخونه رو رام کنم، وگرنه می پزتم و تو بهترين سرويس چينيم می ذارتم جلو موش ها. تو هم می دونی چه شکموهايی ان اين فسقلی ها؛ بعدش هم نوبت مگس هاست، و من هم که متنفرم از مگس توی آشپزخونه م. پيرمرد يک قاشق را قورت داد. پيرزن گفت: خوبه، حالا يه قاشق کم داريم. پيرمرد که داشت عصبانی می شد خودش را قورت داد. زن گفت: خوبه، حالا درست شد. "وقت غذا -- راسل ادسون" پ.ن: در ضمن هنوز نرفتم بيمارستان، چون علائم مشکوک به طرز مشکوکی ناپديد شدن.. می بينين که، دارم هفت می خونم هنوز. |
|
Comments:
Post a Comment
|