آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, September 13, 2006
راستش هر بار که زنگ می زنی، می ترسم! می گم نکنه ما هم مثه بقيه ديگه حرفی نداشته باشيم واسه گفتن! نکنه خيلی عوض شده باشه! بعد دو دقيقه که می گذره ترسم می ريزه، خيالم راحت می شه که آخيش، حداقل تا اين لحظه که همون نازنين خودمونه، حالا از اين به بعدشم که خدا بزرگه! وقتيم گوشيو می ذارم، باز مثه هر بار يه غم يواشی راه ميفته مياد تا پشت پلکام. می گم نه بابا، کلی خوب شد که رفت. می گم اما لعنتی بدجوری جاش خاليه. شده م عين بچه يتيما!
خلاصه که خانومه، سورپرايز شدم مبسوووط، ميس يو سو ماچ اند لاو يو از ول، هنوزم!! |
|
Comments:
Post a Comment
|