آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, September 22, 2006
....
....... .. .... ... آخرشم به هيچ نتيجه ای نرسيدم.. زنگ زدم به آبی تا تصميمی که گرفته م رو تاييد کنه، بهتره بگم تصميمی که نگرفته م رو.. شديدلی به تاييد يه آدم احتياج داشتم تا دوباره دودل نشم، ترديد نکنم.. حرف زدن باهاش يه کم آرومم کرد.. گفت خوب کاری می کنم اصن.. منم خيالم راحت شد که هر کاری می کنم خوب کاريه اصن.. بعد اما واقعا دلم نمی خواد؟ يا که می خوام بهش يه بارم که شده اين فرصتو بدم تا اون حس بده رو تجربه کنه؟ کدوم؟ دل زدگيه؟ انتقامه؟ خشمه؟ آزردگيه؟ بی حوصلگيه؟ کدومشونه؟ کدومشون باعث می شن به اين سادگی همه چيو ايگنور کنم؟ چی باعث می شه تمام دربندو با اون حس غليظ برگردم پايين؟ .. مهم نيست.. امروز جمعه بود.. امروز آخرين روز تابستون بود.. تقويممو ورق می زنم.. فردا اول مهره.. می بندمش. |
|
Comments:
Post a Comment
|