آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, September 25, 2006
داستان يعنی کشف
ادبيات داستانی از طريق استقراء رياضی شکل میگيرد. يعنی کشف قريه به قريه، يعنی فتح خاکريز به خاکريز، يعنی از جزء به کل رسيدن. داستاننويس گويندهی اخبار نيست که خبرهايی را صادقانه به اطلاع عموم برساند، يا کلیگويی کند. جامعهشناس و فيلسوف هم نيست. اگر هم روانشناسی میداند به اين خاطر است که بر ساختار شخصيتهای اثرش وقوف داشته باشد، وگرنه روانشناس هم نيست. و آنقدر انعطاف دارد که به تماشای شخصيتهاش بنشيند، و ببيند چه کار هيجانانگيزی میکنند، يا چه حرف تازهای از دهنشان در میآيد. تحملپذيریاش چيزی در حد تحملپذيری خداست، به مخلوقش چشم و گوش و زبان و عقل میدهد، و بعد به گفتار و کردار اين موجود دوپا حيران مینگرد. داستان واقعيتی است که جاودانه شده باشد. همينگوی میگويد: «نويسندهی خوب، توصيف نمیکند. بلکه ابداع میکند... چه کسی به يک کبوتر خانگی پرواز ياد میدهد؟» ..... آرچيپالد مکليش دربارهی همينگوی چنين سروده است: «سرباز کهنهکار از بيست سالگی، شهرهی آفاق در بيست و پنج استاد در سی برای زمان خود سبکی تراشيد از چوب گردو.» يکی از قدرتهای شگرف همينگوی در اين است که او معمولاً از صفت و قيد استفاده نمیکند. در عوض، آنچه را که میخواهد میسازد. ساده است که نويسنده وقتی از شخصيتی حرف میزند که عصبانی است، بگويد: با چهرهای عصبی وارد شد، يا با حالتی عصبانی گفت... اينها ساده است، اما... اين کلمات کليشهای به درد خوانندهی امروز نمیخورد. نويسنده بايد بتواند حالات انسانی را به شيوهی خاص خودش نشان دهد. ... عباس معروفی |
|
Comments:
Post a Comment
|