آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, September 13, 2006
گوشی رو می ذارم و يه لبخند پهنای صورتم رو پر می کنه. از اون لبخندای دانای کل-وار. هاه.. حالا ديگه درک کردن حس آدم های اون ور خط ديگه اون قدا برام سخت نيست. حالا با بردباری بيشتری به حرفا گوش می دم. آروم تر، منصفانه تر، پذيراتر. می دونم گشته و بهانه ای پيدا کرده برای تلفن زدن. می دونم از عکس العمل های من می ترسه. می ترسه دوباره رم کنم، دوباره همه چيو به هم بريزم. می دونم داره سعی می کنه باهام کج دار و مريز رفتار کنه، جوری که حساسيت هامو تحريک نکنه. در عين حال نمی تونه اين ريسکو بکنه که ولم کنه به امان خدا. می دونم مجبوره بهم اعتماد کنه، اما اعتماد نداره. می دونم با تلفناش، با سوالاش، با کامنتاش می خواد به خودش ثابت کنه که می تونه دوباره بهم اعتماد کنه. و خوب تر هم می دونم که هر کاريم بکنه، ديگه راه نداره. به حرفاش گوش می دم، و لبخند می زنم؛ مثه مادری که دروغای شاخدار بچه ش رو گوش می کنه و به روش نمياره. می تونم بفهمم که چه قدر براش سخته. سخته کسی رو دوست داشته باشی و در عين حال بهش اعتماد نداشته باشی. به محض اين که مدت کوتاهی دور باشه خيال کنی سرش يه جای ديگه گرمه، دلش يه جای ديگه ست. می دونم ادامه دادن چنين رابطه ای چه قدر انرژی می گيره از آدم. می دونم وقتی آرامش خيال نداشته باشی، هيچ کاريو نمی تونی درست انجام بدی. همه ی اين ها رو می دونم، ساکت می مونم، و لبخند می زنم.
اين روزها ديگه هيچ تلاشی برای جلب اعتماد آدم ها نمی کنم. اون ها آزادن که اعتماد داشته باشن، يا نداشته باشن. مجبورن برای آرامش خاطر خودشون اعتماد کنن. من نه تلاشی می کنم، نه دفاعی در مقابل هرگونه اتهامی. اين روزها تصويری که از خودم تو چشم اطرافيانم می بينم، تصوير يک آدم غير قابل اعتماده. همه بهم اعتماد می کنن، حرفاشونو می زنن، رازهاشونو می گن، اما تو روابط دو نفره، تصويرم کماکان به سمت يک آدم غير قابل اعتماد ميل بيشتری داره. تصوير زنی که به محض احساس خلا عاطفی يا روحی يا وات اِوِر، اون گپ رو با يه آدم ديگه پر می کنه، با يه آدم جديد. ديگه تلاشی نمی کنم برای تغيير اين طرز فکر. فقط ناخواگاه صاحب اون چشم ها برام عادی می شه، عادی و کم رنگ، مثل بقيه. |
|
Comments:
Post a Comment
|