آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, October 10, 2006
بیوقفه حرف میزنم و مايکل مثل هميشه فقط با چشای تيلهايش نگام میکنه و گهگاه کمکهای تککلمهای میرسونه. برای يه لحظه ساکت میشم. نگاش تو چشام گره خورده. فکر میکنم: چهقدر حرف زدم! و فکرتر میکنم که: حالا چه خيالی میکنه دربارهام؟ ساکت میمونم. سرش رو پايين انداخته و روی دفترچهش چيزهايی میکشه که نمیتونم ببينم. به دستاش نگاه میکنم. عادت دارم شخصيت آدمها رو از روی دستاشون پيشگويی کنم. فال دست! دستاش میگن از اون آدمهای دقيق و باثباته که میدونه از زندگیش چی میخواد. يه آدم قوی و عميق و پراحساس، که بلده چه جوری مهار زندگیشو به دست داشته باشه. مدل خودنويس دستگرفتنش مثه اون آدم حسابی قديمياست که با پر و دوات و خط شکستهی الگانت نامه مینوشتن. سرش هنوز پايينه. گلومو صاف میکنم که يعنی اهممم، به من توجه کن! سرشو مياره بالا و بیمقدمه میگه: بيا موسسهی ما ثبت نام کن! تعجبمو که میبينه ادامه میده که: يه دوره تکميلی بگذرون، امتحان دله رو هم بده، بعد ترتيبی میدم که بتونی درس بدی. میگم هاها، من همه چی يادم رفته بابا. بعدشم وقت ندارم که.. . حرفمو قطع میکنه. چهرهش کاملن جديه. میگه: اينجوری نبايد ادامه بدی. بايد از اين رخوت دربياری زندگیتو. کنار موسسه، بايد شروع کنی به ترجمه. از يه کتاب کوتاه شروع میکنيم. منم کمکت میکنم. ترجمهش اما بايد به زبون خودت باشه، همينجوری که حرف میزنی، همينجوری که هستی. میخندم که هاها، يعنی يه مدل پرت و پلا و بیربط ديگه. میگه: همونی که گفتم. خوب میدونی چی میگم، مدل خودت.
... موقع رفتن، همون صفحهای که جلوش باز بود رو میکَنه، شمارهی موسسه رو مینويسه روش و میده دستم. میگه: هنوز اولای ترم جديده. دير نکنيا. ... بيرون ميام. قبل از اين که کاغذهرو بذارم تو کيفم، يه نگا بهش ميندازم. چند تا طرح خط خطی، شمارهی موسسه، چند مدل مختلف اسم من، و يه شعر:
|
We do not see anything but we see everything Bodies without weight ground without thickness
we raised or we lowered?
Your body is a diamond
where you are?
You have yourself lost in your body
A day of so many
Mírame
چرا اینقدر اجق وجق پست شده بود ؟؟