آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, November 12, 2006
نوشتهی ف رو که خوندم، يادم اومد منم يه زمانی همين حسو تجربه کردهم. چيزی که اون موقع من به عنوان يه زن احتياج داشتم، فقط يه پشتوانهی کلامی بود، کلام صرف. میدونستم و مطمئن بودم که هيچوقت پيش نمياد که بخواد به مرحلهی عمل برسه، اما دلم میخواست اون خواستن رو تا اوجش ببينم، به کلام بشنوم.
اين همون پارادوکسهست. ساپورت کلامی برای يه زن خيلی مهمه، ولو بدونه که هرگز به مرحلهی اجرا نمیرسه. خيلی مهمه که بدونی يه کوه پشتته، حتا اگه هيچوقت پيش نياد که بهش تکيه بدی. مثلنش هم اين بود که تو میدونستی من دلم ستاره سوميهی تو آسمونو میخواد. خوب قبل از تو، خودم خوبتر میدونم که همچين چيزی امکانپذير نيست. اما خوب همين که برگردی بدون مکث و بااطمينان بگی چون تو دلت ستاره سوميه رو خواسته، از زير زمينم که شده برات ميارمش (حالا بماند که ستاره رو آخه چه جوری میشه از زير زمين آورد!) به آدم يه حس اطمينان خيلی قوی میده. از اون طرف هم تو میدونی من زنی نيستم که واقعن مجبورت کنم ستاره هه رو بری راس راسکی بياری، از طرفی (يه طرف کمی اون ور تر!) میدونی تو شرايط نامتعارف ما، اين حرف چه اثر مهمی میتونه داشته باشه. اما تو نه که يه آدم منطقی رئاليست واقعی هستی، میگی چی؟ میگی: عزيز من، خودت خوب میدونی من تو شرايطی نيستم که بتونم برات اون ستاره هه رو بيارم. و تازهشم میدونم اگه برات بيارمش هم حتا، اون چيزی نيست که بتونه راضیت کنه و بعد از دو روز دلتو میزنه. و من میدونم که تو اصلن ته دلت حتا ستارههه رو نمیخوای هم، فقط الان داری دلتنگی میکنی، و خوب از لحاظ منطقی اصلا آوردن ستاره تو اين شرايط کار عاقلانهای نيست و ... . يه لحظه ساکتت میکنم که: همهی اينايی رو که میگی میدونم.. مياريش برام؟ میگی: نمیتونم چيزی رو به زبون بيارم که میدونم به صلاح تو نيست. هه دتس ايت. میدونی.. ما داشتيم تو يه شرايط نامتعارف زندگی میکرديم. و تو نتونستی اون شرايط رو کماکان فانتسايز کنی. تو هی ميومدی منطق های دنيای واقعنی رو قاطيش میکردی. اينجا بود که زبونامون با هم فرق کرد. اينجا بود که حوصلهی من از دستت سر رفت. حرف من اين بود که وقتی يه چيزی اساسش سودا و ديوونگيه، چه طور میشه دليل اتفاقها يا اتفاق نيفتادنهای توش يه هو منطقی بشه، بيا بذاريم همه چیش تو استيج جنون باقی مونه. تو اما نتونستی، هی بهانه آوردی، بهانهی آدمهای معقول، بهانهی آدمهای واقعنی، بهانهی آدمهای حسابی. درست همون بهانهها و همون دليلها و همون اصولی که من تو زندگی واقعنی روزمرهم دارمشون و رعايتشون میکنم هم. اما ما که تو دنيای واقعنی نبوديم که، ما همهچی مون از اولش ديوونگی بود. من تا آخرش يه دست ديوونه موندم، تو اما به بهانهی در نظر گرفتن مصلحت من، يه جاهايیش هی واقعی شدی، هی واقعی شدی. بعد من خستهم شد آخرش و رفتم پی کارم. |
ف.