آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, November 9, 2006
صبح از خواب که پاشدم، تا يه مدت کماکان تحت تاثير بودم. تحت تاثير خوابی که ديدهبودم. عجيبه که جديدنا اين خواب با همين وضوح و همين عمق هی تکرار میشه. و جالبتر از اون، ديدن خود جناب ا.م. بود تو مهمونی امشب. فکر نمیکردم اونم دعوت کرده باشن، حداقل کسی به من نگفته بود.
درست که نگاه میکنم، میبينم اين آدم هميشه يه جای خاصی داشته تو زندگی من. حتا وسط تموم اون کنتاکتهای خانوادگی اخير. علیرغم تمام کارد و پنيريتمون حتا. عصر وقتی صورتی از تنهايیش شکايت میکرد، بهش گفتم برو بابا، ديوونهای تو. من اگه جای تو بودم زندگی میکردم با اين سيستم. بعد اما به اين نتيجه رسيديم که عملا هيچ وقت زندگی من خالی نبوده، خالی از عشق، خالی از آدمايی که دوسشون داشته باشم، خالی از آدمايی که دوسم داشته باشن، خالی واقعنی. ديديم حتا در نااميدکنندهترين حالت، بازم هميشه چند نفر بودهن که من از بودنشون و هستنشون مطمئن بودهم، که آبی برگشت گفت يکیش مثلا همين ا.م. خوب راستش اينه که من تمام چيزهايی که از طرف اون در مورد خودم شنيدهم، از زبون ديگران بوده، و بيشتر از همه از زبون مامی جان، که نمیدونم چه قدش راسته و چه قدش اگزجره. اما جالبيت قضيه تو همون رابطهايه که بين خودمون دوتاست. اون حس ساکته، که مطمئنا هيچوقت به کلام درنمياد، حداقل با شرايط فعلی. اما اون رابطهی دونفرهای که همهش بدون کلام اتفاق ميفته، برای من هميشه جالب بوده. من زبون اين آدمو میشناسم و اونم منو میشناسه از ول. امشبم باز همون جملهی کذايی تکرار شد. آره خوب، حيف. هرچند اصن نمیدونم در غير اينصورت ممکن بود رابطهمون چی از آب دربياد، اما خوب عجالتن حيف. ولی نکتهش اين بود که سر دستبند-تسبيحه، شاخکام تيز شد، علیرغم تمام حسهای بالا! نمیدونم چرا ياد اون گوی بلوری برفدار توی unfaithful افتادم. وقتی تسبيحه رو ازم گرفت، تقريبا مطمئن بودم بهم نمیدتش. که همينم شد. از کنارم بلند شد و سرشو با چيزای ديگه گرم کرد و وقتی برگشت ديگه دستش نبود، گذاشته بود تو جيبش. بعد من دچار يه تناقض گنده شدم. از طرفی تحت تاثير خواب ديشب و حرف آبی و جملهی کذايی و شام کشيدن سر ميز و اون حس ساکته بودم و طبيعی بود که دستبنده رو نده بهم، از طرفی همهش فيلمه جلوی چشام بود و باتوجه به کنتاکتهای اخير، فکر میکردم میخواد از اون دستبند کذايی بیاهميت به عنوان يه برگ برنده استفاده کنه. حتا فکر هم نکردم، وقتی اومد خدافظی کنه، گفتم اوی، قورت دادی دستبندمو؟ گفت کوش؟ دست من نيست که! گفتم بدش خوب، دوستمه چون. اونم کاملا با مکث و تو رودربايستی دستبنده رو از جيبش درآورد و داد بهم. حس بدی بود، بیاعتمادی به همبازی دوران کودکیت تا حالا، به کسی که رازهای زيادی با هم داشتين، بدون اين که هرگز به هم گوشزد کنين به کسی نگو. بیاعتمادی به کسی که خوب میدونی و همه میدونن چه قد دوست داره. کسی که به راحتی میتونست تو همون درگيریها از اعتمادت سوء استفاده کنه و بازی باخته رو به نفع خودش تموم کنه و نکرد. چی باعث شده سر يه موضوع به اين سادگی اين قد حساسيت نشون بدم؟ اين قد بیاعتماد باشم؟ چی باعث شده اين قد سياه نگاه کنم؟ اين قد از همه چی بترسم؟ جوابش يک کلمهست. فقط يک کلمه. همون کلمهی لعنتیای که اگه دکتره بتونه از ذهنم پاکش کنه، دوباره شايد بشم همون موجود مثبت خوشبين اپتيميست زنده. موجودی که بتونه به خودش يه تکونی بده و کارتهای بازی رو درست بگيره دستش. موجودی که لااقل با کارتهاش بازی کنه. ... جای حسه مونده رو تسبيحه، بوش هم حتا. |
|
Comments:
Post a Comment
|