آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, November 13, 2006
پر از عصبانیت و حرص و خشم سرکوب شدهام اين روزها
بی هيچ اتفاق خاصی بی هيچ اتفاق تازهی خاصی .This is so un-me ××× نمی دانم کدام قصه شهریار مندنی پور بود - فکر کنم یک قصه بود از کتاب مومیا و عسل - که از یک ده نفرین شده حرف می زند. ده نفرین شده خاکش مرده بود. گیاه نمی داد. به هم نمی چسبید. مثل شن. از همه بدتر نوزادانی بودند که در شکم مادرشان مانده بودند. از نه ماه و نه روزشان گذشته بود ولی زاده نمی شدند. صدای گریه شان می آمد ولی کاری نمی شد برایشان کرد. بچه های آنقدر در شکم مادر گریه می کردند تا می مردند. یاد پیمان کردم امروز. کلاس مندنی پور در مجله کارنامه. روی زمین نشسته بودیم. آنروزها بود که پیمان داشت تغییر می کرد. من لیوان آب میوه و شیرینی دانمارکی دستم بود. نگاه می کردم به شهریار مندنی پور و موهای آشفته اش. صدای مندنی پور و تصویرش نمی گذاشت قصه را بفهمم. پیمان با بیک و به نستعلیق روی کاغذم نوشت : " خانم مهندس٬ مرگ نویسنده ریده !.. نبود این چشم و ابرو و سرشانه های مندنی پور .. آنوقت می دیدم کی خانمها با این چشمهای تر نگاهش می کنند؟ " هنوز دست نوشته را دارم. [+] ××× نافويوق سرطان نيست. |
|
Comments:
Post a Comment
|