آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, November 10, 2006
Eternal Sunshine of The Spotless Mind
قرار شد برم پيش استاد خواهر کوچيکه، تا با هيپنوتيزم اون اتفاقه رو از ذهنم پاک کنه. آبی میخنده که: تو برو پاک کن، بعد ما خودمون هی يادت مياريم! فک میکنم: هاها، میشه فيلمنامهی وودی آلنی. میگم: بیخود، همهتونو میبرم پاکتون کنه. فک میکنم: خوب وبلاگمم بايد ببرم، با چندتا آدم ديگه رو هم. يعنی عملا امکان نداره. يا شايدم داره، نمیدونم. بايد بپرسم از دکتر. اما اگه پاک کرد و جواب داد، دو تا چيز ديگه رو هم میرم پاک میکنم. میرم؟ هممم، نه. شايدم آره. اما شايدتر نه، نمیدونم. فيلمه رو میبينم. نه، نمیرم. اون دوتای ديگه رو پاک نمیکنم. همون اوليه بسه. تمام و کمال میخوام پاک شه، شک ندارم. بايد کابوسام برن. بايد دوباره اعتماد به نفسمو پيدا کنم. بايد دوباره ارادهمو به دست بيارم. بايد بتونم شبا راحت بخوابم. تا کی هربار صبح يه نفس عميق بکشم که: آخيش، خواب بود. اون دوتای ديگه رو اما پاک نمیکنم. يه جاهايیشونو میخوام بمونن تو ذهنم. عيب نداره، بذار بازم از اعتماد کردن به آدما بترسم. بذار بازم يادم باشه نزديک ترين آدمای زندگيم بدترين بدیها رو کردن در حقم. بذار يادم باشه که منم يکيم عين بقيه، يادم باشه بیخودی از خودم يه تصوير اختراع نکنم. هر چيزی رو همون قدر که هست باور کنم، همون قدی که با چشام میبينم. بذار يادم بمونه بقيهش همهش توهمه. فاکينگ اگزجريتد ايلوژنز. |
|
Comments:
Post a Comment
|