آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, January 2, 2007
در راستای يلدا-بازی، اعترافات يلدايی عليرضا -دفتر سپيد:
مسیر یاب ( Path Finder) : من هیچ وقت مسیرها را یاد نمیگیرم، هر چقدر هم که آن مسیر تکرار شود باز آنرا گم میکنم. اغلب سر قرار های مشترک دیر میرسم چون محل قرار را گم کرده ام. این مساله هیچ ربطی به این ندارد که قبلا آنجا رفته ام یا نه. اینکه در یک اتوبان از خروجی درستی خارج شوم همیشه برای من یک موفقیت قابل ذکر بوده! اولین عشقم را دقیقا برای این از دست دادم که درب دستشویی کنار درب خروجی سالن اصلی بود. این شد که من طی یک خداحافظی مفصل، مستقیما وارد دستشویی شدم و تا رسیدن به دیوار مکررا از حسن مهمان نوازی حضرات تشکر میکردم و فکر میکردم چه آقایان و خانمهای خوبی هستند با آن لبخند دلپذیر و مهمان نوازانه ای که بر لب دارند! سرباز وطن ( The Patriot) : آخرین سمت نظامی من معاون گروهبان نگهبان بود. به عنوان یک معاون گروهبان نگهبان میتوانم بگویم موجود موفقی بودم بجز اینکه ساعت یک و نیم شب ، ده متر آنطرف تر از دیوار پادگان هیچ از خودم نپرسیدم چرا سه نفر لباس شخصی به من خسته نباشید گفتند و بعد خداحافظی کردند. دو روز بعد و سه روز بعدترش مجبور شدم به خاطر آن خداحافظی به ترتیب نظافتچی و بعد نگهبان دستشویی بشوم. اعتراف میکنم تنها جایی که کسی به همکاری با من افتخار میکرد طی همان پنج روز بود که یکی از بزرگان اراذل پادگان به همراه من دستشویی تمیز میکرد. بعد ازینکه متوجه شد شریفی هستم گفت که تمیز کردن توالت با یک شریفی افتخار بزرگی ست. این آخرین جایی بود که تحصیلاتم به شکل موثری در روابط کاری و اجتماعی من تاثیر گذاشت. قاتل بالفطره ( Natural Born Killer): صدای دهان و صدای هورت کشیدن، من را به مرز جنون میرساند. چندین بار اقدام به توهین به همکار و دوست و فامیل و در رذیلانه ترین اقدام ممکن اخراج یک بخت برگشته از پروژه به دلیل هورت کشیدن چایی در جلسات توجیهی، ریز اقدامات ضایع بنده اند در این باب. راستش اعتراف میکنم حتی چند بار فکر کردم میخواهم طرف را بکشم بابت این حرکت آنهم با کمال میل . ضایع تر اینکه پشیمان هم نیستم و از صمیم قلب از همه آنها متنفرم. بودای کوچک (Little Budha ) : اغلب گوشت نمیخورم. پشت اینکار هیچ دلیل تئوریک و مذهبی ای نیست، صرفا از بچگی از ریش ریش بودن آن عقم می نشست. اعتراف میکنم دلیل اصلی علاقمند بودن من به گاندی اینست که برای این حس احمقانه من، دلایل تئوریک خوبی آورده است (که راستش نمی فهممشان). از بچگی یکی از ترسهای من این بوده که احتمالا مثل بز احمق خواهم شد به دلیل گیاه خواری. شمس الحق تبریزی ( Man Gholame Ghamaram)* : شعر را به شکل خیلی عمیقی نمیفهمم! در واقع هرچه شعر خوانده ام چیزی نبوده مگر تلاش برای اثبات عکس این واقعیت دردناک. همان اندک شعری هم که میفهمیدم بنا بر تعاریف مدرن تر از شعر اصولا جزء ... شعر حساب میشود. آخرین کتابی هم که به شکل خیلی جدی و عمیقی نفهمیدم (در عین تلاش صمیمانه) مقالات شمس بود که نفهمیدم چرا آنرا نوشته، فقط به نظرم آمد که تنها چیزی که از شعر عمیق تر نمیفهمم عرفان است. دون ژوان بالقوه( Don Juan: The Logical One) ** : شاید قابل ذکر ترین استعداد من مخ زنی باشد، که کماکان در برخی زمینه ها به شکل آکبندی موجود است. در واقع این استعداد به نحو شگفت انگیزی بر مغز بانوان محترمه جوان بی تاثیر و بر مخ سایرین دارای تاثیرات عمیق و جدی ست. اعتراف میکنم گهگاهی برای دستگرمی و تست این قضیه که آیا هنوز این توان را دارم یا خیر سعی میکنم شخصی را به انجام عمل احمقانه ای ترغیب کنم. اغلب جواب میدهد و من ازین موضوع خوشحالم. گور بابای بانوان محترمه جوان! فی الواقع این استعداد عمدتا مبتنی بر منطق است، که شک ندارم اصول بنیادی آن هرگز در مغز نسوان جوان اینستال نشده است (در مورد غیر جوانها، که از بیخ فرمت است مغز مربوطه). * برای حفظ تیریپ ماجرا انگلیسی شد. ** من حال میکنم با جماعت یکی نباشم حتی در صورت شرکت در بازی. شیشمش واسه اینه. پ.ن: 1- اولا من به شدت دارم جلو خودمو میگيرم شرح و تفسيری بر بعضی از اين نکات ششگانه ننويسم! 2- قرار بود چيزايی نوشته بشه که کسی ندونتشون. من الردی پنج تا از شيشتا رو میدونستم. 3- قبول نیست، پس اون قسمت مرجانه گلچينش چی شد؟؟ |
|
Comments:
دونژوان بالفطره و بود و منو نپسندید !! ای بخشکی شانس!!
Post a Comment
|