آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, February 9, 2007
...
"پنج خودکاری"، اتاقی داشت پر از کتاب. هميشه سرش توی کتاب بود. "پنج مدادی"، البته کتاب داشت، اما نه آنقدر. و هميشه سرش توی کتاب نبود. او ورزش میکرد. آشپزی میکرد. گلدانها را آب میداد. از آب و جارو کردن خانه هم بدش نمیآمد. و يادش نمیرفت هروقت ذوقش گل کرد برود پشت پنجره و آواز بخواند. و البته میخواست وظيفهی پنج بودنش را در کتابها، کنار عددها و در محاسبات بازار انجام دهد. چون اين جزيی از وجود او بود. خب.. "پنج خودکاری" به اين کارها اعتقاد نداشت. او فکر میکرد آشپزی کردن و پشت پنجره آواز خواندن وقت تلف کردن است. او در فکر يک کار بزرگ بود. کاری که دنيا را از اين رو به آن رو کند. و همه چيز، جور ديگر شود. روزها گذشت.. "پنج خودکاری" فکرها میکرد.. طرحها میکشيد.. نقشهها داشت.. اول بايد از خودش شروع میکرد.. بايد از اين وضع پنج بودنش خلاص میشد. بايد به موجودی برتر تبديل میشد..... "داستان دو پنج" نرگس آبيار |
|
Comments:
Post a Comment
|