آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, March 12, 2007
فردا ساعت ده صبح بايد پيشنويس طرح پاياننامه روی ميز استاد گرامی باشه.. ديروز با اولين جلسه کلی حالم گرفته شده بود.. تصوری که تو ذهن من بود با اونی که مد نظر استاد بود تطابقی نداشت.. حس کردم قصدش بيشتر اين بوده که منو وارد آيين خودشون بکنه تا اينکه دلش خواسته باشه با من پاياننامه برداره.. تو اون سه چار ساعتی هم که حرف زديم، نود درصد حرفا شخصی بود و ربطی به سوالهای من نداشت.. خلاصه که دپرس بودم بسی، تا دیشب که حرفای دستهبندی شدهی ايرج از اون بلاتکليفی درم آورد.. حداقل يه چارچوبی داشتم که بتونم بر اساس اون پيش برم.. راست میگه، من تخصصم در پرداختن به جزئياته، اينه که هميشه تو کليات گير میکنم.. واسه همين اگه يکی يه کانال مرتب پارامتريک بذاره جلو روم، اونوقت ديگه گم نمیشم و يواش يواش راه ميفتم.. بقيهی گيجیهام هم امروزبه يمن مصاحبت آقای آرامش مرتفع شد.. يعنی اکچولی ويتامين غين خونم تنظيم شد.. وقتی ليوان چايی به دست اومد نشست سر ميزم که "خوب کارت به کجا رسيد" دقيقا نه تنها قيافهی گرفتهی من، بلکه قيافهی حوصله سر رفتهی بقيه بچهها هم باز شد.. کار عملا تعطيل شد و نشستيم به حرف زدن.. اونقد اين آدم ساپورتيو و با حساب کتاب و اِشِله حرف میزنه که ناخوداگاه گرههای ذهنیت خود به خود باز میشن.. تازه وقتی خودش مياد سر حرفو وا میکنه، يعنی که ديگه اووووف.. وگرنه اصولا به اين زوديا به چيزی محل نمیذاره.. اينه که منم با خيال راحت شروع کردم خيالبافی و سوال و چه و چه تا آخر کار به جايی رسيد که گفت خوب میتونيم حتا بشينيم لباسهای نيايشگاه رو هم اتود بزنيم..
گاهی وقتا کافيه يه قدم کوچيک برداريم.. لازم نيست ذهنمون رو اسير ده تا قدم بزرگ کنيم و از ترس بزرگیشون جا بزنيم و نااميد بشيم.. |
|
Comments:
Post a Comment
|