آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, April 18, 2007
يه عالمتا نرگس چشم درشت و زنبق و سی دی شجريان و گوجه سبز و زمانلرزه و دفتر زرد کاهی
انگار که قديما باشه خودِ خودِ قديما حالا گيرم يه نمه متفاوت اممم حالا فوقش يه هوا بيشتر از يه نمه هيچی بابا اصن ×× اين روزا کلی خوبه که م.غ. بيشتر هست. روزای کرکسيونه و اجرای تری دی با منه و بيشتر وقتم تو شرکت میگذره. اگه به امان خودم باشم و کارمو بکنم، حالم خوبه؛ اما حضور بچهها کم کم داره میره رو اعصابم. نه تنها باری از رو دوش آدم برنمیدارن، بلکه همهش آويزون منن، همهش بالا سر ميز منن، همهش در حال سوال پرسيدنن و اظهار نظر کردن. کاراشونم آخر سری دست خودمو میبوسه که چک کنم و پرزانته کنم و متريال بدم و الخ. خلاصه که دارم حسابی کلافه میشوم از شدت خلوت نداشتهگی در سر کار. همهش هر تکونی که میخورم به سلامتی اين دو تا کيسهی آويزون رو هم بايد با خودم بکشم. تا لحظهی آخری هم که من شرکت باشم تنهام نمیذارن مبادا بخشی از تلاشهای منو زير نظر نداشته باشن. حماقتی کردم عظيم که با خودم بردمشون سر کار. ×× اصنم حاضر نيستم تحمل کنم آدمای کند ذهنی رو که هی آدمو مجبور به خود-توضيح دادگی میکنن. بابا پاشين برين سطح آیکيوتون رو ارتقا بدين خوب! ×× مرض بيبليوفيلیم* دوباره عود کرده. اين روزا مثه اسب کتاب میخونم و موسيقی گوش میدم و مجله ورق میزنم و وسط کلمهها میچَرم. اين روزا از هر اتفاقی خاليم و از دوست داشتنی آروم، پُرم. میدونم که همهچی رو هواست و منم بادبادکوار ولم رو هوا. ذهنمو خالی نگه میدارم از اينکه ممکنه چی بشه و ممکنه چی نشه. همين که عجالتا تا يکی دو ماه ديگه سرم شلوغه و مجبورم يه کارايی رو جمع و جور کنم، خودش کلی هدف عمده محسوب میشه در زندگانی، بعدشم لابد يه چيزی میشه ديگه. حالا که همه به سلامتی رو هوان، من يکی نبايد دست و پا بزنم خودمو به زور رو زمين نگهدارم که. اصن زنده باد بازگشت به دوران بادبادکيَت! *دچار کتاب شدگی - به کتاب آغشتهگی |
|
Comments:
Post a Comment
|