آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, May 18, 2007
اعتراف میکنم که هول داره، هر چهقدم که با بابای واقعنيش باشه آدم!
نه که سرگرم خط کشی بودم، قرار شد آخر شب برم مهمونيه رو، موقع شام. نُه اينطورا بود که پدرجان زنگ زد آماده باش دارم ميام دنبالت. رفتم آماده شم، هر چی فک کردم نتونستم تشخيص بدم چه روپوشی بپوشم يا اصولا چی بپوشم. نمیدونستم اونجا کيا هستن اصن. حوصلهی به خود رسيدگی هم نداشتم راستش. اينه که يه پيرهن مردونه رو همون تاپ و جين هميشگیم تنم کردم و نه که هوا هم سرد بود، يه جليقه هم روش. اون گردنبند بلنده رو هم انداختم که يعنی تعجب نکنين از اين ريخت و قيافه، که مثلا تيريپ هنری و اينا. پدر گرامی هم در همون بدو ديدار ما ضايعمون کرد که: چرا حاضر نيستی؟ گفتم حاضرم که! گفت: يعنی میخوای با همين لباسا بيای؟! گفتم پدرجان من، شما که خودت در حال طی پلکان عرفان و وارستگی و اينايی ديگه چرا! انیوی، رسيديم زير پل پارکوی، ديديم اوه اوه، چه همه الگانس سبز و سفيديه که میتراود از در و ديوار. منم شالمو کشيدم جلو و پوشههای پدرجان هم روی پام که يعنی روپوش تنمه. به خير و خوشی از اون منطقهی منکرات خيز گذشتيم و پيچيديم سمت محموديه. بعد نه که همه جا تاريک بود و ما هم دفه اولمون بود میرفتيم اون خونه هه، اينه که من خم شده بودم سمت آقای پدر که بلکه بتونم پلاکی چيزی رو تو اون تاريکی تشخيص بدم. اين آقای منکراتچیهای چراغ خاموش هم طفليا خيال کرده بودن لابد من دوست دختر بابامم و دارم فعل منافی عفت عمومی انجام میدم وسط کوچه، اينه که يه هو نازل شدن و اومدن سراغمون که آقا پياده شيد و اينا! من خوب سعی کردم پوششم رو با پوشه ها کاملا پوشش بدم و تازه خيالمم راحت بود که اگه والدينمو بخوان، يکی شون الردی همرامه و اون يکی والدينمم تو يکی از همين خونههاس که پلاکشون تاريکه، ولی بازم هول بدی داشت لعنتی. بابای منم که طفلی محترم و اتوکشيده و غير شلوغ کن، عادتم که نداره به اين جور چيزا، آخر کاری يه تشکر مبسوطی هم کرد که ممنون کاری به کارمون نداشتين چون ما پدر و دختر بوديم استثنائا و اينا!! |
|
Comments:
Post a Comment
|