آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, May 7, 2007
خوب راستش قضيه از اين قراره که منم مثه هر آدم ديگهای دو نيمه دارم. تازه دو تا ايدهآلترين حالتشه. يکی ازين نيمهها همون نيمهی ماترياليست منه که عوض يک-دوم به نظر میرسه حجمی معادل دو-سوم بنده رو اشغال کرده. يه نيمهی اسپيريچوال انساندوستانه هم هست که طفلی قد همون يک-سوم باقیمونده هم کارايی نداره حتا.
انیوی، امروز نه که نرفتم سر کار، اينه که بعد از مدتها وقت کردم با آقا ديزاينره قرار بذارم به هوای لمينيت و کاغذ ديواری. بعد خوب من خبر نداشتم که دفتر کار اين آقا يه واحد چارصد متريه تو فرمانيه، طبقه هيژدهم، با يه ويوی عالی. و تازه فک کن که طرف از اونايی بود که تو شوآف و پرزانته (پرزانته معادل خالیبندی هنرمندانهست تو کار ما) دست منو از پشت بسته بود و بلوفهايی بود که پرت میشد تو فضا. تا اينکه سر رويه مبلهای بلژيکی اون تيکهی خودکار و اسکاچ رو که اومدم، يه خورده ضربه فنی شد و توپ افتاد تو زمين من. فک نمیکرد ديگه تا شناسنامهی وارد کنندهی پارچه رو هم بلد باشم. از اونجا يه هو ورق برگشت و بحث وجدان حرفهای و تراست و همکاری و قرارداد و اينا اومد وسط. بعد تازه تقريبا از زيرِ زمين اون لمينيتی رو که لازم داشتم با همون والور رنگی که میخواستم برام پيدا کرد که انصافا کمک بزرگی بود و باعث شد کارم تا آخر هفته جمع شه. خلاصه علیرغم تمام بیاعتمادیای که در فضا موج میزد بهم رسما پيشنهاد همکاری داد و منم علیرغم تمام کوششهای بی حد و حصر و بال بال زدنهای نيمهی ماترياليستم عجالتا به خاطر کلاس گذاشتن هم که شده گفتم فعلا باهاش پراجکت-بيس کار میکنم. ولی خوب، در اين لحظه بايد اعتراف کنم که به شدت بر سر دوراهی وايستادم. بدبختی اينجاست که يه طرف اين دوراهی يه اتوبان پر زرق و برقه با يه ويوی عالی تو فرمانيه و کاليتههای رنگ و وارنگ و تمام قرتیبازیهايی که من عاشقشونم. اون طرف دوراهی طفلی يه کوچه باغيه که همانا عبارتست از دفتر صد و بيست متری بی زرق و برق پاسداران و البته گنجينهی گرانبهای ارادت قلبی و عميق من نسبت به م.غ. و لاغير! و خوب بازم بايد اعتراف کنم که اين جدال به شدت نابرابره و من به شخصه اصلا اميدی به پيروز شدن اون نيمهی يک-سوميم ندارم. فک کن اگه من حوا بودم، لابد يه n باری قضيهی هبوط اتفاق میافتاد. آخه چرا بايد شيطان بياد وسط اينهمه جا صاف فرمانيه رو انتخاب کنه! پ.ن. جمع بندی: نه تنها امروز سر کار نرفتم و م.م. رو شاکیتر از ديروز کردم، بلکه باعث شدم آقا ديزاينره مخمو بزنه. تونستم سايت پلانمو متر کنم و ازش عکس بگيرم و به ازای هر متر مربع يک عدد متلک بشنوم. تونستم تو خانه هنرمندان يه انگشتر و گردنبند مسی بخرم و با يه آقای هندی تنهای طفلکی بشينيم دوتايی آش رشته و کتلت بخوريم با سالاد شيرازی، و چون نمیدونستم طالبی به انگليسی چی میشه بهش گفتم اين نوشيدنيه که داريم میخوريمش(مینوشيمش در واقع) آب خربوزهست و اونم يه خورده حيرتزده شد! (حبوبات تو آشرشته رو هم انگليسيا دارن اصن؟ من چرا هيچیشونو يادم نميومد؟!)حتا تونستم تشخيص بدم که آدمای ادارهی معماری شهرسازی ايرانشهر چه موجودات مهربون و کار راهبندازی هستن و کلی شگفتزده بشم. تازه به نمايشگاه فوتو آرت استادم هم سر زدم و از ديدن کاراش کلی بهش حسوديم شد که يه خانوم به اين هم-سن منی چه طور میتونه اين همه آرتيست باشه و همه کاره و باکلاس و با سليقه و خوش لباس و خوش تيپ و خوش برخورد و هی بهش حسودیم شد. تازه کارای آقای هم-نمايشگاهیشم جالب بود. اومده بود روی بوم بالايیها پرترهی صورت آدمها رو تو بکگراند سياه انداخته بود، روی بوم پايينیها پاهاشونو تو زمينهی سفيد. و داشتم فک میکردم اگه همين کارو با نيمرخ آدمها و دستاشون انجام میداد چه همه خوشگلتر میشد، چون دستای آدما خيلی شبيهتر به شخصيتشونه. (اين جمعبندی صرفا جهت اطلاعرسانی اتفاقات امروز به عدهی قليلی از دوستان کنجکاو صورت گرفته و هيچ ارزش ديگری ندارد!) |
un ham che dustane konjkavi!
in ke dastha neshuneye shakhsiatan...ghabulesh daram