آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, May 20, 2007
پسرک به زبون بیزبونی فهموند که دوست نداره با مامانه تو خيابون راه بره. دوست نداره باهاش بره کافیشاپ. دوست نداره باهاش بره جيگر بخوره. دوست نداره شب با هم برن بيرون پيتزا بخورن. حتا دوست نداره باهاش بره کتابفروشی. پسرک آخرش به مامانه گفت: نه که تو رو دوست نداشته باشما، نه؛ خيلی هم دوست دارم. اما راستشو بخوای از مدل لباسپوشيدنت خوشم نمياد.
مامانه انتظار اينو نداشت ديگه. ديد حتا امکانهای بالفعل زندگیش هم دارن يکی يکی از دست میرن. مامانه داره تنهاتر میشه همهش. |
|
Comments:
Post a Comment
|