آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, December 16, 2007
میبينی رضا
گاهی وقتا يه جمله يا يه سؤال چه همه آدم رو «عجب» میکنه؟ میبينی يه وقتايی حرف ديگهای جز «عجب» نمیمونه؟ میبينی يه وقتايی چطور چند سال دوستی تبديل میشه به يه بغض گنده و حتا به گولّه گولّه اشک و بعدش ديگه هی اسمايلیهای مختلف که يعنی بیخيال اصن دوستمجان فک کن! رضايی که قلبش قد يه دريا بود، تازه پشت اون ستارهی حلبیش بعد از اينهمه وقت هنوز... هه! بايد ابليسی بوده باشم من يه همچين وقتايی آدم نمیتونه جلو بغض گندههه رو بگيره و جلوی گولّه گولّه اشکا رو که يعنی چيکار کردم من؟ که يعنی لعنت به من.. |
|
Comments:
Post a Comment
|