آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, December 31, 2007
فرانچسکا مردهای زيادی را دور و بر خود داشت. نه آنکه زن هوسرانی باشد، نه؛ معاشرينش اغلب مردان بودند و همه دوستش داشتند و فرانچسکا نيز به زعم خود دوستشان داشت. روزی پائولو به او گفته بود: تو به تنهايی برای هر کدام از مردانت يک دنيا هستی، حال آنکه آنان هر کدام تنها بخشی از دنيای تو را اشغال کردهاند. فرانچسکا به «مردانت» خنديده بود که: اما هيچکدامشان مال من نيستند. و پائولو جواب داده بود: خوب میدانی سرسپردهاند به تو، تا تمام عمر.
آنجی میگويد: اينهمه انرژی از کجا میآوری؟ جادو به گوششان میخوانی؟ فرانچسکا خنديده بود که: هيچکار. و انديشيده بود: هيچکار؟ به همهی مردانش فکر میکرد. به مردانی که هر کدام به نوعی دست از زندگی عادی کشيده بودند و شيوهی خود را زندگی میکردند. يکی مذهب را و خدا را به هيچ میگرفت و آنيکی اخلاق را و عرف را و ديگری وظيفه و تعهد را و آنيک تمام ارزشها و باورهای رايج را. و همه بر اين باور بودند که ادامهی نسل در چنين دنيای بی در و پيکری بدترين تصميم ممکن است. و فرانچسکا به خاطر میآورد تک تک دفعاتی را که از مردانش شنيده بود: دلم میخواهد در تو ادامه پيدا کنم. دختری داشته باشم از تو، مثل تو. |
email:hazahiri@yahoo.com