آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, January 2, 2008
ظاهرن اين حکايت جاده و شهر توجه جیميل رو هم حتا به خودش جلب کرده که يه صبح تا بعد از ظهر اينهمه ميل جادهای قورت داده!
آقا ما که کلن اظهار نظر خاصی نکرديم در تأييد يا مذمت جاده و شهر که، فقط همينجوری چيزکی به ذهنمون رسيد، گفتيم به ذهن بقيه هم برسونيمش! بعدم اصن کی گفته من هر چی اينجا مینويسم بر اساس تجارب شخصیمه؟ يا راسته؟ يا دروغه؟ مگه فرقی هم میکنه؟! مثه اينه که من بيام امشب بنويسم: «صبح که از خواب پاشدم، اونقد برف خوشگلی همهجا نشسته بود که اگه آقای دوستم دلش به حالم نمیسوخت و نمیبردتم بلو-داک صبحانه بخورم، رسمن تا پايان ساعت اداری افسرده میشدم. فک کن، يه عالمه خوردنی در جوار پنجرههای قدی بلو-داک، درختای پربرف، آقای دوست لايت و خوشرو و پالتو قرمزه که هنوز داره حالمو خوب میکنه. اصن من میميرم واسه خيابوننوردی تو روزايی که هنوز برفا تازه و تميز و اتو کشيدهن و از سقف ماشين با خجالت ميان تو.» خوب؟ بعد اما ممکنه واقعنیش اين باشه که صبح دوباره با سردرد بيدار شده باشم و يه نيمنگاهی انداخته باشم بيرون پنجره که «هه، برف!». بعد يه کاپشن شلوار سفيد سورمهای تنم کرده باشم با جوراب نَرمالوهايی که مارال قبل رفتنش برام خريد، يه دوجين کاغذ آ-سه و ماژيک مداد برداشته باشم برم بشينم رو زمين جلو شومينه که محض رضای خدا چار تا پلان و حجم بکشم واسه اين مدياتک کذايی که دوباره فردا آقای فاز دو بهم نگه گاو! بعد دود شومينه هی سردردمو تشديد کرده باشه اونقد که حوصلهی نهار خوردن هم نداشته باشم و آخرش برم زير پتو خودمو از دست برف و همهچی قايم کنم که يه هو يادم بياد امروز حتمن بايد میرفتم بانک! بعد پاشم در کمال آويزونيَت برم بانک و بعدشم يه خورده خريد الکی و آويزونتر برگردم خونه برم زير پتو تا همين الان و هر کیهم زنگ زده باشه يا اساماس که چه برف خوشگلی، تو دلم يه فاک گنده گفته باشم و الخ! اينم خوب؟ کدوم تصويرو باور میکنين؟ اولی رو يا دومی؟ از کجا میشه فهميد کدومش راسته يا دروغ؟ چه فرقی میکنه هم؟ مهم تصويريه که من دلم میخواد امشب نقاشی کنم؛ حالا گيرم نه با مداد و خط، که با کیبورد و کلمه. يه نقاشی از يه دختر الکی خوش يا يه اسکيس از يه آدم آويزون. حتا ممکنه من در زندگی هرگز يه پالتوی قرمز نداشته باشم، يا جوراب صورتی پشمی، يا اصلن پنجشنبهها کلاس نداشته باشم، يا شايد اصن امروز برف نيومده باشه! بابا، حکايت به همين سادگیه که يه وقتايی آدم برمیداره يه نقاشی میکشه، از خودش يا از دور و برش يا از خيالش. همين! گاهی وقتا نوشتههای آدم فقط يه جزء کوچيک زندگیشو تصوير میکنه، بیاونکه هر بار يادآوری کنه يه تيکهی گندهتر زندگی هم همين دور و برا هست که نوشته نمیشه! دقيقن حکايت پست آقای جيم! حالا من و جاده و شهر هم همينيم. من نمیدونم جاده بهتره يا شهر. هر کدوم مدل خودشون رو دارن. ولی گمونم دلم نخواد با هر جادهای به شهر برسم، هر قدر که جادهی زيبايی هم باشه حتا. ممکنه من تو زندگی واقعیم از وسط يکی ازين جادهها زده باشم بیراهه و تو يکی از روستاهای بینام و نشان مونده باشم. چه میدونم! يا شايد تو يکی از جادهها تو يه قهوهخونهی بين راه دارم کار میکنم! شايدم اصن هی دارم از شهری به شهر ديگه مسافرت میکنم! چه فرقی میکنه! بذاريم وبلاگ در حد يه وبلاگ باقی بمونه. تعميمش نديم به کل زندگی يه آدم. جدیتر از وبلاگ نگيريمش هم! قدرت تصوير پردازی آدما رو دست کم نگيريم. بابت تفسيرهای عجيب و غريب خودمون از نوشتههای يه وبلاگ هم از آدما انتظار توضيح و دفاع نداشته باشيم پليز! اصلنم يادمون نره که امروز يه عالم برف خوشگل نشسته بود رو همه جا و يه دختری با پالتوی سورمهای داشت جلو شومينه اسکيس میکشيد و برف از سقف بانک میريخت تو. |
خودم میام همه این کوته فکران رو گاز می گیرم و تو رو هم یه ماچ گنده میکنم :)
بعدم می بینی رضا، درک نمی کنن هنوز هم که هنوزه!!
تصور درستش میشه مرفه بیدرد جذاب که حتی آویزونیش هم دلچسبه.
خوبیت اینه که باز مثل بقیه نمیشینی از بدبختی هات عاشورا بسازی، لااقل لبخند میاری رو لبای آدما.
من میرم یه وبلاگ میسازم و توش میشم یه آدم کاملا تخیلی... بعد هر کاری که دلم میخواسته انجام بدم و تو دنیای واقعی و زندگی خط کشی شدم، نشده انجام میدم و از تجربه هام برای همه میگم.. یوهو! دمت گرم! عالی بود... میشم یه پا خالی بند! تازه الان فهمیدم که خالی بندی با خلا، تخیل، خاله بازی، خل و چل و همه اینها هم خانواده و هم ریشه ست.