آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, January 5, 2008
..يعنی راستشو بخوای الان ديدم نسبت به هنر اينجوری شده. متمرکز شده بيشتر تو زندگی شخصیم. میخوام به جای اينکه هنرم در کنار زندگیم باشه، خود زندگیم باشه. میخوام زندگی خودمو خودم خلق کنم. خودم با خلاقيتم بسازمش. سرنوشتمو نامعلوم کنم. ... میخوام زندگیمو ايمپرووايز کنم. فک میکنم اونقد زندگی رو ياد گرفتهم که بتونم فیالبداهه در لحظه بسازمش. اگرم ياد نگرفته باشم بايد در عمل ياد بگيرمش. تو خودت يه بخشی ازشی. يه بخش از هنر زندگی منی. تو رو خيلی دوست دارم چون واقعن باهات ايمپرووايز کردهم. چون خلاقيتم باهات آزادانه بازی میکنه. وقتی برات مینويسم، انرژی میگيرم که دگرگون کنم. اينکه نوشتههام روت تأثير بذاره ارضام میکنه. اينکه قسمتی از وجودت منم. يعنی خلق هنر تو وجود تو. بازی کردن باهاتو دوس دارم. اينکه خدام بودی و هنوزم هستی... دوست دارم! هميشه هم به س.ک.س باهات فکر کردم. يه بخش لاينفک از حس پرستشه. يکی شدن. اما هيچوقت نمیدونم چه جوری. مثه هر اثر هنری دوس دارم ايمپروويزيشن باشه. لحظه به لحظهش. غير قابل پيشبينی. هيجانانگيز. واسه همين به جزئياتش فک نمیکنم... همهی اينا فقط به تصويری خلاصه میشه که تو ذهنم ازت باقی مونده. نمیدونم. برام مهم نيست که همهی اينا میتونه خيالات باشه. آدما اونقد تنها هستن که بشه اين خيالاتشونو راحت بهشون بخشيد. آدما گناه دارن. اگه چيزی که دوس دارنو خيال هم نمیتونستن بکنن، ديگه چی میشد! من الان میتونم با خيال تو هر کاری بکنم. چيزی نيس که بتونه مانع بشه، حتا خود تو. نمیدونم چهقد اين قضيه ممکنه برات مهم باشه يا نباشه. اما میدونی که وقتی يه جور راهتو پيدا کنی اون تو ديگه مال منی. هووومم.. اين خودش لذت داره. همينکه بشينم اينجا برات بگم که باهات چیکار ممکنه بکنم تو ذهنم خودش يه جور هيجانه. شايد يه جور نهفته در مرديتم باشه. که حتمن هس. حس جنسی که به تسخير قلب يه زن منتهی بشه آخر فانتزی مردونهس. ارضای قدرت مردانه. خيلی جالبه که دو تا تخم اينقد تأثير عجيبی رو ذهن آدم میداره! به دست آوردن يک زن... هوووممم... وقتی با تمام وجودش تو رو بخواد يعنی نهايت لذت... نه، اصلن راحت نيس که چه جوری وصل میشه به دو تا تخم! هوومم... زن... نه، اصلن چيز سادهای نيس. مجموعهای از حسهای توأمان. که هر کدومشون بايد سر جای خودشون باشن که ارضا کنن آدمو. از فيزيکیترين عمل س.ک.س گرفته تا مفهومیترين فکری که عاشقت میکنه، که باعث میشه بشينی بنويسی براش. خيلی دوس دارم از احساسات خودت برام بگی آيدا. ازينکه وقتی اينا رو میخونی چه حسی داری. قدرت کلماتمو حس میکنی؟ ازينکه من به خوابيدن باهات فکر کنم چه احساسی داری؟ ازينکه يه عالمه مرد تو زندگيت تسخير کردی. ازينکه میتونی بازيشون بدی... ازينکه اونا هم فکر میکنن میتونن تسخيرت کنن. ازينکه آخرش وا بدی و تسخير يکیشون بشی. به يکیشون ببازی. میخوام برام بگی از بودنت. از زن بودنت. از زيباييت. از آيدا بودنت. ازون چيزی که تجربه بهت ثابت کرده. از تخيلاتت در مورد مردا. در مورد کسايی که عاشقت شدهن. در مورد من. من کيم آيدا؟ دوست؟ بنده؟ ديوونه؟ عاشق؟ يا يک بازيگر؟ يک نويسنده؟ يک هنرمند؟ من کيم آيدا؟ من با نامه نوشتن به تو و گلواژههام چی دارم میگم؟ دنبال چيم به نظرت؟ میدونی... دوست دارم به چالشم بگيری. دوست دارم از خصوصیترين چيزام بپرسی. همونطور که خودم دوست دارم در موردت بدونم. دوست دارم بيشتر کشفت کنم... خيلی سادهس. بيا با هم قرار بذاريم. ما دو تا آدميم. وسط يک دنيا آدم. همه هم يه بار به دنيا ميان. يعنی همه يه بار فرصت شناخت همو دارن. فقط تا وقتی زندهن. مسخره نيس که همديگه رو کامل نشناسيم؟ دو نفر بوديم که مثه خيليای ديگه مدتی زندگیشون تداخل داشته. موجاشون با هم قاتی شده. هومم.. شايد اون موقع فرصتش يا حتا شعورش نبود. اما به هر صورت الان من و تو داريم با هم حرف میزنيم. هنوزم يه چيزیمون به هم بنده، نه؟ هنوزم اهلی هميم يهجور. اينو نمیشه انکار کرد. اما من میخوام تو اين رابطه خلق کنم آيدا. میخوام هنرمندانه زندگیش کنم... بيا با هم قرار بذاريم که اين رابطه رو بدون هيچگونه محدود کنندهای ببريمش جلو. خودمونو لخت کنيم تو نامههامون. احساساتمونو. چيزايی که ممکنه به کسی نگيم. نقاطی از وجودمون که اونقدر ارزشمندن که فقط واسه خودمون نگه میداريم بريزيم بيرون. بدون فکر به آينده. فقط به خاطر اين موهبت که الان میتونيم با هم ديجيتالی حرف بزنيم. فقط به عنوان قدردانی ازينکه فرصت آشنايی با همو داشتيم. دو انسانی که ممکن بود هيچوقت همو نشناسن... بيا بسازيم آيدا. بيا جرأتشو داشته باشيم که ببينيم کجا میبرتمون. ما که اونقد سنمون اجازه میده که هر غلطی بکنيم، نه؟! هاها، چيزی واسه از دست دادن نداريم. تا حالا صدبار عاشق شديم و میشيم و میدونيم که همهی اينا بازيه. میدونيم که زندگی اونقدا جدی نيست... هههه! پررو پررو از زبون توام حرف میزنم الان.. به هر حال ريسکیه که الان میکنم! توام غلط میکنی قبول نکنی اصن!
|
|
Comments:
Post a Comment
|