آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, January 14, 2008
دچار يعنی عاشق
دختر پنجره را میبندد. میداند مرد دقايقی بعد، آنجا که ايستاده پشت چراغ قرمز و خيره شده به حرکت برفپاککنهای ماشين، با تهخندهای صدادار به نرمی میزند روی فرمان که: هه، دخترهی خل و چل. میداند تمام طول راه برگشت را مرد به او فکر خواهد کرد. و کمی بعدتر، ديروقتتر، وقتی چراغها خاموش شد و همهمهی خانهشان پايان گرفت؛ مرد غلتی میزند در رختخواب و تهخندهای که: هه، ديووونه. نمیشود مبتلای بعضی آدمها نشد. در وقتهای خلوت بهشان فکر نکرد، خيالشان نکرد، هزار «اگر میشد» را... نمیشود و دختر اين را خوب میداند. |
|
Comments:
همین طوره که میگی.
پیدا کردن دوباره و اتفاقی تو؟ یا رویدادهای همزمان یونگ؟ مهم نیست...خوشحالم. م
نمي شود مبتلاي بعضي آدم ها نشد... اين جمله براي خراب كردن من كافي بود...
Post a Comment
|