آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, March 1, 2008
سلام آقای يونيورس عزيز
امروز رفته بودم شوی کارای چوب آقا درکهايه-سلام فروغ- بعد خوب من قبلتر از اينکه عاشق کارای چوب اين آقاهه بشم، عاشق لوکيشن خونه و کارگاهشم، خيلی مثه فيلم اروپايياست. بعد عاشق صدای چرخ ماشينم رو سنگريزههای کف زمين، وقتی پارک میکنیش روبروی عمارت، کنار حوض کوچيکه. بعد اصن ديدين اون شمعدونیهای لب پنجرهشو؟ اون باربيکيوی بههمريخته و شلختهی حياط پايينيه رو؟ اون صندلی رنگ و رو رفتههای رو تراسو؟ خوب من میميرم واسه اين چيزا ديگه! بعد ديدين چههمه اونجا بیقيد و بههمريختهس؟ ديدين ولی چه چيزای محشری توش پيدا میشه؟ مثلن اون ميز پوکره، يا اون دسک اينگيليسيه که کف کشواش مخمل قرمز بود و آدم پشتش که میشست دچار حس خود-پرنسس-بينی میشد و هوس میکرد با يه قلم فرانسه رو اون کاغذ کاهی خشخشيا با خط الگانت سرهم به معشوقش نامهی خداحافظی بنويسه؟ اصن ديدين کشوها رو که باز و بسته میکردين، چه صدای تق تق چوبی میداد؟ بعد تازه، اون ميز توالت کوتاهه رو گمونم نديدين اون پشت، همون که سه تا آينهی بسته-شونده داشت با يه چارپايهی گرد لهستانی که روکش قرمز داشت. يا اون بوق قديميه که اون بالا رو ديوار آويزون بود، يا اون شلف سهگوشها، يا حتا اون ساعت گندههه که قديما حبهی انگور توش جا میشد. خوب؟ بعد ديدين در پشتی کارگاه به چه منظرهی هوسانگيزی باز میشد؟ که آدم دلش میخواست با يکی قهر کرده باشه يه پوليور گل و گشاد تنش باشه ماگ قهوه و سيگارشو برداره بشينه اونجا کف زمين رو سنگريزهها، درم محکم زده باشه به هم حتا! يا اصن هيچ دقت کردين چه آرامش بیقيدانهی خوبی تو رفتار و حرفزدن اين آقا بود، که معلوم بود با کار و چوبهاش عشق میکنه رسمن. که حتا اونوقتا مهندس غين هم تعجب کرده بود از مدل کار و زندگی کردن آقاهه. هاها، اون ديوارکوباشو ديدين خدائيش؟ دلتون ضعف نرفت يکیشو بزنين تو راهروی خونهتون هی هربار که از جلوش رد میشين قربون صدقهش برين؟ خوب؟ بعد راستش من فقط يه سؤال داشتم ازتون. يه دونه ازين پکيجها ندارين احيانن تو دست و بالتون؟ جاست اين کيس! |
آخ که چقدر به شما می آيد خود-پرنسس-بینی و در را تالاپی بستن و با دنيا قهر کردن!
آخ که معشوقه اصل کاری خود(غذا) را از خاطر برديد در اين متن
:D
کجاس؟
قربون شما
چی خریدی؟