آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, March 4, 2008 با خودم فکر می کردمچقدردلم یک قرار دیدار ثابت خواسته یک وعده گاه.. یک اطمینان به حضور در قرار قراری که همه بدانند و بداند که کِی و کجا .. که مطمئن باشی همه را می بینی همان جا همان وقت، بی که خبرشان کنی یا صداشان بزنی. مثل یک جلسه ی ثابت همیشگی که بدانی دوشنبه ها سر ساعت پنج عصر کافه ی فلان یا اولین چندشنبه ی هر ماه، نبش کوچه ای هرکجا و همیشه برقرار است... ها دلم همین را خواسته؛ می خواهد .. که بنشینی و فراموش کنی همه ی تنهایی ها و دلتنگی ها را یا چه باید کرد ها و دلشوره ها را بنشینی و پیدا کنی حس خلص و سبُکِ روزی آفتابی از بهار یا لمس کنی نوازش ململ ابرهای عابر خاکستری را در عصری از پاییز بر پیشانیت با انگشتت سلام کنی به قطره ی باران چسبیده به پشت شیشه ... حرف و سلام و شیطنت و گفتن ازهرچه که لحن کلام تو یا من یا کسی، آنسو می کشاندش تبسم و خنده و قهقه دست بر دست ملتهب فشردن و کلام ِ بی صدا و نگاه ِ نامنتظر و شنیدن بی رنج پرسش بازو های گشاده، چهره ی آشنا بوی مست عطر خوش و بیتابی باد ..... ..... [+] |
|
Comments:
حالا فرض كنيم ما اينجا چپ و راست براي شما كامنت مي گذاريم ...خب دليلش سفر كوچولويي است كه كرده ايم به بلاگ اسپات... طبيعي است ادم سفر كه مي رود مردم ان ناحيه برايش جالب باشند و بخواهد بداند چه لباسي مي پوشند...چه ادابي و چه رسومي دارند بين خودشان..لهجه و نوع گويششان را بخواهد بداند..اصلا شما به حساب اين بگذاريد كه ما دوره افتاده ايم همسايه ها را بشناسيم ...اصلا فكر كنيد طاهره خانم درونمان بيدار شده است...با همان چنگالش هي سيخ مي زند به وبلاگ شما!
Post a Comment
|